اگر مساعدت بخت نبود و اقبال
کجا هلال و رسیدن به مستقر کمال
۱اگر مدد نرسیدی ز طالع فیروز
نداشتی زر و گوهر رواج سنگ و سفال
۲شد از نتیجه صالع خجسته ظل همای
وگرنه همچو هما بود بوم را پر و بال
۳ز طالعست که خونی کزو کشی دامان
فشانیش به گریبان چو شد به ناف غزال
۴اگر نه از اثر طالعست ، وقت بیان
چه موجب است که سازند تاج دولت دال
۵وگر نبود ز بیطالعی به گاه رقم
سبب چه بود که آمد کلاه ذلت ذال
۶ز ضعف و قوت طالع بود و گرنه چرا
شود گهی صفت ماه بدر و گاه هلال
۷اگر چه جزو زمانند و اصل هر دو یکیست
کجاست سلخ صفر همچو غرهٔ شوال
۸دو قطعه بر کرهٔ خاک هر دو از یک جنس
یکی به صدر سمر شد یکی به وصف نعال
۹دلیل طالع و بیطالعی همینم بس
که من به کنج فراقم دلم به بزم وصال
۱۰چو بزم ، بزم بلند اختر خجسته اثر
چه وصل ، وصل همایونفر ستوده خصال
۱۱گزیده گوهر کان سخا و معدن جود
یگانه گوهر دریای لطف و بحر نوال
۱۲جهان عز و شرف عالم وقار و شکوه
سپهر رفعت و شان آفتاب جاه و جلال
۱۳بلند مرتبه بکتاش بیگ گردون قدر
که در زمانه نبیند کسش نظیر و همال
۱۴ز کحل خاک ره یکدلان او چه عجب
دو بینی اربرد از چشم احوالان کحال
۱۵ز اهتمام دل راز دار او آید
که عکس شخص نهان دارد اندر آب زلال
۱۶به بیشه در دهن شیر، از آن روایح خلق
بساط عطر فروشی نهاده باد شمال
۱۷به نیش افعی و در کام اژدها ننهاد
اجل ذخیرهٔ زهری چو قهر او قتال
۱۸اگر به دخمهٔ زابلستانیان به مثل
کسی ز خنجر و شمشیر او کشد تمثال
۱۹به گرد جسم نگردند روز حشر از بیم
روان سام نریمان و روح رستم زال
۲۰مجرد از صفت حال ماند و مستقبل
زمان عمر حودش ز فرط استعجال
۲۱ز پیش همت او خلعتی که آرد بخت
به لامکان رود او را فلک به استقبال
۲۲میان خواهش و جودش نه آن یگانگی است
که دست و پا به میان آورد جواب و سؤال
۲۳درون خلوت جاهش جملیه ایست شکوه
ز طوق حلقهٔ «ها» کرده عنبرین خلخال
۲۴زهی ضمیر تو جایی که پرده برفکند
جمیله تتق غیب را ز پیش جمال
۲۵کند چو مشوره در نصب خسروی ز ملوک
فلک ز مصحف اقبال او گشاید فال
۲۶اگر ضمیر تو بر زنگ پرتو اندازد
ستارهوار درخشد ز روی زنگی خال
۲۷نفاذ امر تو چون با زمان دواند رخش
گهی عنان کشد و گاه بیند از دنبال
۲۸به عهد عدل تو بگشاید ار اشاره کنی
اسد به ناخن و دندان گره ز شاخ غزال
۲۹ز خسم خشک و تر هستیش بر آرد دود
اگر زبانه خشم تو افتدش به خیال
۳۰به عهد عدل تو شمشیر گردن افرازان
گرفته زنگ چو در نوبهار تیغ جبال
۳۱رمد رسیده گرد سپاه قهر ترا
به نوک نیزه گشاید قضای بد قیفال
۳۲شجاعت تو که مرآت نصرت و ظفر است
در او به صورت رستم عیان شود تمثال
۳۳به تنگنای رحم از جدایی در تو
نشسته در پس زانوی حسرتند اطفال
۳۴به بیشهٔ غضبت خفته هر قدم شیری
به جای ناخنش الماس رسته از چنگال
۳۵مهابتت که سواریست اژدها توسن
ز پشت شیر کشد به هر تازیانه دوال
۳۶پی ثنای تو سر برزند جواهر نطق
بسان جوهر تیغ از زبان مردم لال
۳۷تو بر سرآیی اگر سد جهان گهر بیزد
فلک که بر زبر هم نهاده نه غربال
۳۸ز سر برون برش از نیم قطره آب حسام
که عمر خصم تو پیمانهایست مالامال
۳۹اگر ارادهٔ تغییر وضع چرخ کنی
شب مقابله طالع شود ز شرق هلال
۴۰رسیده است به جایی عدالت تو که هست
عبور شیر از این پس به لاله زار محال
۴۱ز بیم آنکه بدین تهمتش نگیرد کس
که کشته صیدی و کردهست خون او پامال
۴۲ستاره منزلتا، آفتاب مقدارا
مباد بی تو و دور تو گردش مه و سال
۴۳ز راه قدر ترا آفتاب گویم لیک
گر آفتاب بود خالی از کسوف و وبال
۴۴ستاره گویمت از روی منزلت اما
اگر ستاره بود ایمن از هبوط و وبال
۴۵به چرخ نسبت ذات تو میکنم اما
به شرط آنکه بود چرخ مستقیم احوال
۴۶غرض که نسبت بی شرط اگر بود منظور
ترانه هست نظیر و ترانه هست مثال
۴۷قلم بیفکن و قائل به عجز شو وحشی
چرا که بر تر از این نیست جای قال و مقال
۴۸همیشه تا نتوان چید گل ز شاخ گوزن
همیشه تا نتوان خورد بر ز شاخ غزال
۴۹برای آنکه بچینی همیشه میوه کام
کند در آهن و فولاد ریشه سخت نهال
۵۰