یگانهٔ دو جهان زبده و خلاصه عهد
تویی که مهر و سپهرت ندیده شبه و نظیر
۱سوار عزم تو هرجا که رخش حکم جهاند
دوید بر اثر او جنیبت تقدیر
۲ز لشکر تو سواری اگر برون تازد
کند حصار فلک را به حملهای تسخیر
۳دو عمدهاند برابر به سد جهان لشکر
سنان و تیغ تو از به هر پاس تاج و سریر
۴بلند مرتبه عباس بیگ گردون قدر
چو آفتاب بود توسن تو چرخ منیر
۵به نفس نامیه گر بنگرد مهابت تو
بقم برآید ازین پس به رنگ برگ زریر
۶ثبات عهد توگر عکس بر زمان فکند
زمانه را نکند گردش فلک تغییر
۷سد آفتاب سیاهی ز خاطرش نبرد
کسی که بخت عدویت در آیدش به ضمیر
۸محیط و مرکز گوی زمین شود همه نور
اگر به مهر دهی پرتوی زرای منیر
۹فتد در آینه گرعکس رای انور تو
به هیچ وجه نگردد در آب رنگ پذیر
۱۰به جای قطره کشد در به رشته باران
به دست یاری بحر کف تو ابر مطیر
۱۱اگر ز خاتم حفظت نشان پذیرد موم
به مهر خویشتن آید برون ز قعر سعیر
۱۲خواص بخت جوانت به هر که سایه فکند
فلک به گردش سال و مهش نسازد پیر
۱۳لباس هستی جاوید نادر افتادهست
ولی دریغ که بر قد قدرتست قصیر
۱۴عدو که در جگرش آب نیست ، هر که نمود
توجه از توبه او غافلیست بی تدبیر
۱۵فلک که بسته به زنجیر کهکشان کمرش
به تیغ سر بشکافیش تا کمر زنجیر
۱۶اگر نگردی از آزار مور آزرده
بدوزی از سر سد گام چشم مور به تیر
۱۷صلاح جویی تدبیر تو پدید آرد
میان آتش و آب اتحاد شکر و شیر
۱۸سپهر منزلتا بندهٔ درت وحشی
که نیستش ز مقیمان در گه تو گزیر
۱۹اگر چه بود به خدمت به چشم دور ولی
نداشت جان و دلش در ملازمت تقصیر
۲۰دمی نرفت که چشم و لبش به یاد درت
نکرد گریهٔ زار و نکرد نالهٔ زیر
۲۱هزار شکر که آمد به عیش خانهٔ وصل
تنی که بود به زندان سرای هجر اسیر
۲۲دلش که مرغ قفس بود وز نوا مانده
به شاخسار وصال تو برکشید صفیر
۲۳تلطفی که ندارد به جز تو پشت و پناه
عنایتی که ترا دارد از صغیر و کبیر
۲۴غرض که آمده اندر پناه دولت تو
ز حال او نظر التفات باز مگیر
۲۵همیشه تا به نه اقلیم چرخ این وضع است
که آفتاب بود پادشاه و تیر دبیر
۲۶به نام بخت تو هر دم به بارگاه قضا
کند دبیر قدر منصب دگر تحریر
۲۷