کسی مسیح شود در سراچه افلاک
که پا چو مهر مجرد کشد ز عالم خاک
۱به سیلخیز حوادث اسیر کلبه گل
ز طاق خانه نشیند به زیر موج هلاک
۲مقیم کشتی نوح است در دم توفان
کسی که ساخته چون مرغ خانه در خاشاک
۳چه برده آرزوی قصر و گلشنی ز تو هوش
که غیر آرزوی آن کسی نبرده به خاک
۴خطی طلب که شوی مالک ممالک قرب
کجا بری دم مردن قبالهٔ املاک
۵ز چرخ عربده جو غافلی که بر سر تست
به هوش باش که بد سرکشیست این بسراک
۶مجو ز شعله فروز ستیزه خاتم مهر
چرا که پیشهٔ زرگر نیاید از سکاک
۷به زیر دست بود صاف دل ز مسند جاه
که آب میل کند بیشتر به سوی مغاک
۸رخش سیاه که از بهر چرک دنیایی
نهد به هر کف پارو چو کیسه دلاک
۹ترا هوای دری در سر است و سرگرمی
که در سرش رودت سر چو مثقب حکاک
۱۰چرا نمیطلبی مهر در ز بهر وجود
که هست زینت بحر جهان به گوهر پاک
۱۱محمد عربی منشاء حکایت کن
که کرده زیب قدش را به جامهٔ لولاک
۱۲قمر به حجلهٔ چرخ از عروس معجزهاش
نمود گرد گریبان به یک مشاهد چاک
۱۳جهانیان ز عطایت چنان شدند سخی
که نیست در دگری جز مه صیام امساک
۱۴تو آن براق سواری که در شب اسرا
گذشتهای ز بیابان لامکان چالاک
۱۵مجره باز شبی خواهد آنچنان عمری
که در رکاب تو افتاده بود چون فتراک
۱۶اشاره تو اگر زور ساعدش بخشد
به نیزه گاو کمک از زمین کشد به سماک
۱۷گزند دیده تومار جرم را تو علاج
چنانکه علت افعی گزیده را تریاک
۱۸کجا به ملک کمال تو پای عقل رسد
که عالمیست از آنسوی کشور ادراک
۱۹به سوی من نگر از لطف یا رسول الله
ببین به این دل پرخون و دیده نمناک
۲۰شود چو چشم پرآبم هزار کشتی غرق
دمی که قلزم خوناب دل زند کولاک
۲۱در آتشیم چو وحشی ز سوز سینه ولی
چوهست قطرهفشان ابر رحمت تو چه باک
۲۲سحاب لطف بباران به ما سیه کاران
که حرف نامه عصیان ما بشوید پاک
۲۳