حسن ترا که آمده خط گرد لشکرش
بس ملک دل هنوز که گردد مسخرش
۱رویی ز اول خطش آغاز رستخیز
گویی ز اهل عشق چو صحرای محشرش
۲خورشید لعل پوش چگویم کنایهایست
چون ماه لیک هالهای از طوق عنبرش
۳هرچند توتی است خطت ، چون در آتش است
بر من مگیر نکته چو خوانم سمندرش
۴خاکی که عکس روی تواش کان لعل ساخت
سازد زمین صومعه یاقوت احمرش
۵رویت مگر بجای خلیل است ورنه چیست
در یکدگر شکستن بتهای آذرش
۶زان غمزه الامان که اجل نوحه میکند
بر سینهای که نوک فرو برده خنجرش
۷از رشک رشتهٔ در او گریهٔ صدف
اندر گلو گره شد خوانند گوهرش
۸شیرینی فراغ کند تلخ در مذاق
زهری که آشکار شد از طرف شکرش
۹بلبل ترانه میکشد از گل به سبزه وار
تا دیده بر کنارهٔ گل سبزهٔ ترش
۱۰یارب که باد دولت خوبیش بردوام
لطف یگانه دو جهان یار و یاورش
۱۱برهان دین سمی خلیل صنم شکن
کآمد حریم کعبه جان ساحت درش
۱۲میخواست مرغ وهم که بر بام او پرد
مقراض شد به قطع پرش هر دو شهپرش
۱۳بر زلف حور روز چو عنبر کند سیاه
دودی که روز بزم برآید ز مجمرش
۱۴جوشن شکاف یخ نشود تیغ آفتاب
در سایه عدالت انصاف گسترش
۱۵گردون به داد شاهی دهرش چرا که هست
این ملک زیب دیگر وزو نیست زیورش
۱۶بیتخت خسروی سر تاجش ستاره سای
شاه جهانیان نه و آفاق چاکرش
۱۷کشتی نوح در دم توفان قهر او
نه بادبان به جای بماند نه لنگرش
۱۸برق آمدهست و بر سم او بوسه میدهد
نبود شرر جهنده ز نعل تکاورش
۱۹گنج است و مار ، مار چه گفتم، زبان مار
زهر آبدار تیغ مرصع به جوهرش
۲۰ای سروری که هر که سرش خاک پای تست
زیبد به سر ز تاج زر مهر افسرش
۲۱تیغت میان هر دو صفا آورد پدید
خصمت که دشمنیست میان تن و سرش
۲۲در مهد مدعای تواش پرورش دهند
هر طفل نه پدر که بود چار مادرش
۲۳در دفع تیر حادثه پیشت سپر شود
چتر مرصع فلک و قبهٔ زرش
۲۴بودی اگر چو رای تو بنمودی آب خضر
آیینهای که جلوه نما شد سکندرش
۲۵آراست چرخ حلقهٔ پروین به شب چراغ
خاص از پی همین که کنی حلقهٔ درش
۲۶شد خضر راه بخت تو نخلی که نار طور
شمع ره کلیم شد از شاخ اخضرش
۲۷گر مهر در تو کج نگردد بشکند سپهر
در دیده آن خطوط شعای چو نشترش
۲۸انداخت دست آمر نهیت بریده سر
زر را به جرم اینکه شرابست دخترش
۲۹نهی تو شد چنان که دو پرگالهٔ دو صبح
دوزد عروس مهر به هم بهر چادرش
۳۰گر زهره رابه بزم نشاط تو ره دهند
جاروب فرش بزم شود طرف معجرش
۳۱دف پاره کرد چرخ به بزم مخالفت
غربال خاک بیز بلا ساخت چنبرش
۳۲دهقان زرع قدر ترا کی کند قبول
گردون کهنهٔ فلک و گاو لاغرش
۳۳یک بار اگر ز مشرق رایت کند طلوع
من بعد مهر یاد نیاید ز خاورش
۳۴طبعت که زادهٔ خلف جود و بخشش است
بحر است یک برادر و کان یک برادرش
۳۵رخش براق فعل تو زیبد به وقت آب
سطل مه سه روزه پر از آب کوثرش
۳۶میخوانمش سپهر ولی گر بود سپهر
با چار ماه عید مقارن شش اخترش
۳۷در حیرتم که چون ز درون بر برون بتاخت
روز نخست گشت چو صورت مصورش
۳۸اندر عنان او نفس برق سوختهست
چون غاشیه به دوش برد باد صرصرش
۳۹سد دایره نموده ز پرگار دست و پای
یک دم که ره فتاد به چرخ مدورش
۴۰قطب سپهر گر به ته پا در آورد
چون لام الف کند الف خط محورش
۴۱سازد ز نعل و میخ سرش همچو روی تیر
در بیشه گر گذار فتد بر غضنفرش
۴۲عاجز ز وصف شکل ویم کز سبک روی
اندیشه در نیافت سراپای پیکرش
۴۳شاهی به پشت زینش و بازی به روی دست
بازی عقاب گشته زبون چون کبوترش
۴۴بازی که نسر طایر و واقع کند شکار
گردد شکارگاه اگر چرخ اخضرش
۴۵آرد به ضرب گردنی از اوج غاز را
بیند به جوی کاهکشان گر شناورش
۴۶افتد عقاب و رقص کنان پرزند به خاک
چون طبل باز ساز شد وبانگ شهپرش
۴۷آرد شکست و بر سپه کرکس ار بود
سد لشکر غراب سیاهی لشکرش
۴۸بردست شه ننشسته چو شاهی به تخت بخت
زین پایه گشته شاهی مرغان مقررش
۴۹سیمرغ رفت شاهی مرغان به او گذاشت
وز خوف تا به حشر نیاید برابرش
۵۰گر یابد آن کلاه که دارد ز دست شاه
بر طرف سر نهد عوض تاج قیصرش
۵۱وحشی ز حرف اسب زبان بست و ذکر باز
کز وصف عاجز است زبان سخنورش
۵۲تا هر کرا ز دولت و بخت است اسب و بار
گردد شکار کام دلآسان میسرش
۵۳زین نوع باز و اسب که گفتم هزار بیش
بادا به زیر ران و سر دست نوکرش
۵۴