جهان چرا نبود در پناه امن و امان
که هست مایهٔ امن و امان پناه جهان
۱معز دین و دول خسرو ستاره محل
معین ملک و ملل پادشاه شاه نشان
۲سپهر عز و علا فتنه بند قلعه گشا
جهان جود و سخا تاج بخش تاج ستان
۳شعاع نیر فتح از لوای او لامع
فروغ اختر بخت از جبین او تابان
۴پی محافظت بره از تعرض گرگ
چو هست صولت عدلش چه احتیاج شبان
۵ز رنگ جوهر فیروزه میشود ظاهر
که بسته زنگ غم از عز غصه کفش دل کان
۶عجب ز همت تشریف بخش او که گذاشت
که طفل سوی وجود آید از عدم عریان
۷جهان ز غایت امن و امان چنان گردید
به دور معدلت آثار پادشاه جهان
۸که اهل عربده را نیست حد آن که کشند
به قصد عربده شمشیر جز بر وی فسان
۹عدو ز خوردن تیغ تو زرد روتر شد
اگر چهخوردن ماهیست دافع یرقان
۱۰کجا عدوی تو یابد خبر ز صدمه صور
که از فسانه گرز تو شد به خواب گران
۱۱ز ابر دست تو شد چون صدف کف همه پر
چنانکه نیست تهی غیر پنجه مرجان
۱۲سپهر با تو مگر لاف غدر زد که قضا
فکنده بر رخ او از ستاره آب دهان
۱۳به دور عدل تو آن فرقه را رسد زنجیر
که دم زنند ز زنجیر عدل نوشروان
۱۴ز عهد عدل تو گر کسب اعتدال کنند
فصول اربعه در چار باغ چار ارکان
۱۵به یک قرار بماند لطافت گلشن
به یک طریق بماند طراوات بستان
۱۶چنان ز جود تو گوهر پر است دامن چرخ
که حلقه گشته قدش از گرانی دامان
۱۷اگر چنانچه نه در اصل و فرع یک شجرند
نهال رمح تو و چوب موسی عمران
۱۸به روز معرکه این از چه رو شود افعی
به وقت معجزه آن از چه رو شود ثعبان
۱۹در آن مصاف که باشد اجل سراسیمه
ز گیر و دار جوانان و های و هوی یلان
۲۰دهد صدای یلان از غریو کوس خبر
دهد فضای نبرد از بساط حشر نشان
۲۱شود به صورت چشم خروس حلقهٔ درع
بود به هیأت منقار زاغ نوک سنان
۲۲زنند فتح و ظفر هر دو در رکاب تو دست
شوی سوار بر آن گرم خیز برق عنان
۲۳تکاوری که چو گردید گرم پویه گری
ز نور بینش خود بیش جسته سد میدان
۲۴سبک روی که نیفتد به موج ریگ شکست
اگر روانه شود بر فراز یک میدان
۲۵به تار مو اگرش ره فتاد در شب تار
چنان دوید که گلگون اشک بر مژگان
۲۶به دفع حیله دشمن به روی ران شمشیر
به قصد حمله اعدا به زیر ران یکران
۲۷هزار فتنه ز توفان نوح باشد بیش
چو آب در دم آن تیغ آبدار نهان
۲۸ز باد گرز تو بهرام را شود رعشه
ز عکس تیغ تو خورشید را شود خفقان
۲۹بود سنان تو نایب مناب سد فتنه
شود حسام تو قائم مقام سد توفان
۳۰میان عرصه درآیی به دست قبضهٔ تیغ
ز بیم قابض ارواح پا کشد ز میان
۳۱اگر سپاه مخالف کند چو خیل نجوم
فراز قلعه ذات البروج چرخ مکان
۳۲بسان مهر دوانی بر آسمان توسن
حصار چرخ برین با زمین کنی یکسان
۳۳کشیده خوان عطای تو بر بسیط زمین
فتاده صیت سخای تو در بساط زمان
۳۴تو آفتاب منیری و من هلال ضعیف
من ابر مایه ستانم تو بحر فیض رسان
۳۵هلال ار به کمالی رسد ز پرتو مهر
یقین کز آن نشود نور مهر را نقصان
۳۶و گر به ابر رسد مایهای ز رشحهٔ بحر
محیط را چه غم از بودن و نبودن آن
۳۷خموش وحشی ازین انبساط و ترک ادب
بساط پادشه است این نگاه دار زبان
۳۸به حضرتی که نم ابر جود اوست بحار
ترا چه کار که دریا چنین و بحر چنان
۳۹همیشه تا گذرد ذکر روضهٔ فردوس
مدام تا که بود نام شعلهٔ نیران
۴۰ز خوف قهر تو اشرار در عذاب حجیم
به یاد لطف تو احرار در نعیم جنان
۴۱