باز وقت است که از آمدن باد بهار
بشکفد غنچه و گل خیمه زند در گلزار
۱آید از مهد زمین طفل نباتی بیرون
دایهٔ ابر دهد پرورش او به کنار
۲دفتر شکوهٔ گل مرغ چمن بگشاید
که چها میکشم از جور گل و خواری خار
۳لب به دندان گزد از قطره شبنم غنچه
که نکو نیست ز عاشق گله از خواری یار
۴نرگس از باد زند چشمک و گوید که بنال
که اثرها بکند عاقبت این نالهٔ زار
۵جدول آب نگر داغ دل از برگ سمن
غنچهٔ تازه ببین خنده زن از باد بهار
۶این به رنگیست که عاشق بنماید ساعد
وان به شکلیست که معشوق نماید دیدار
۷لالهٔ راغ که دارد خفقانش خسته
نرگس باغ که سازد یرقانش بیمار
۸هیچ یابی که چرا عنبر تر کرده به مشک
هیچ دانی که چرا بر لب جو کرده گذار
۹تپش قلب ز عنبر کند این یک چاره
زردی چشم ز ماهی کند آن یک تیمار
۱۰زاغ انداخت به گلزار چنین آوازه
کاینک از کشور وی خیل خزان گشت سوار
۱۱برگ داران شکوفه شده همراه نسیم
مینمودند سراسیمه ز هر گوشه فرار
۱۲بید لرزان شد و پنداشت پی غارت باغ
سپه برف فرود آمد از این سبز حصار
۱۳میکند فاخته فریاد که در باغ چرا
دست زور از پی آزار برآورد چنار
۱۴نیست بیمش که به یک دم فکند دستش را
صرصر معدلت خسرو عالی مقدار
۱۵آنکه از صولت شمشیر جهان آرا برد
ظلمت ظلم ز آیینه دوران به کنار
۱۶کان دم از ریزش خود با کف جودش میزد
لیک چون دید سحاب کرمش گوهر بار
۱۷کرد پهلو تهی از مردم و شد گوشه نشین
تا که از سرزنش خلق نیابد آزار
۱۸ای که از بحر سبق برده کفت در بخشش
وی که از ابر گرو برده یدت در ادرار
۱۹مخزن پر گهر و دست گهرپاش ترا
که یکی بحر محیط است و یکی ابر بهار
۲۰بحر میگفتم اگر بحر بدی پر گوهر
ابر میخواندم اگر ابر بدی گوهربار
۲۱کوس کین با تو در این عرصهٔ پر فتنه که زد
که نگردید علم بر سر او شمع مزار
۲۲دایمی بر سر خصم تو علم خواهد بود
لیک آهی که علم میکشدش از دل زار
۲۳دیدهٔ بخت عدوی تو چنان رفته به خواب
که عجب گر شود از صور قیامت بیدار
۲۴گو بیا کان و ببین دست گهر بارشرا
خیز گو ابر و کف همت او در نظر آر
۲۵کان ز بخشش نکند بحث بر از پستی کوه
وین ز ریزش نزند لاف ز بالای بحار
۲۶کامرانا نظری کن که ز پا افتادم
دستگیرا شدم از دست چنینم مگذار
۲۷در گذر از سر این نکته سرایی وحشی
وندر این مجلس فرخ به دعا دست برآر
۲۸تا که از تیز روی نعل مه نو فکند
ابلق چرخ در این مرحلهٔ صاعقه بار
۲۹سخت رویی که نه رخ بر سم اسب تو نهد
باد چون نعل بههر گوشه هبه چشمش مسمار
۳۰