لله الحمد کز حضیض خطر
شد به اوج آفتاب دین پرور
۱چشم خفاش کور گو میباش
کز فلک مهر بگذراند افسر
۲شکرلله که حفظ یزدانی
پیش تیر قضا گرفت سپر
۳جست بیرون ز پشت دشمن شاه
ناوک پر کشی که داشت قدر
۴ابر خیرات شاه بست تتق
گشت باران او زر و گوهر
۵دور شو گو بلا ز سر تا پا
دهر گو باش فتنه پا تا سر
۶نحل عمر و بنای دانش را
زان چه آسیب یا از آن چه ضرر
۷چرخ ویران نگردد از توفان
نشود کنده طوبی از صر صر
۸نه که سد شکر سد هزاران شکر
که سر آمد زمان فتنه و شر
۹صبح شادی رسید خنده زنان
کار خود کرد گریههای سحر
۱۰کوس شادی زدند بر سر چرخ
رقص کردند انجم و مه و خور
۱۱گریهها رفت و خنده ها آمد
ای خوشا گریههای خندهاثر
۱۲خوش بخند ای زمانه خواهی داشت
خنده بهر کدام روز دگر
۱۳عیش کن عیش کن که ممکن نیست
که بود روزگار ازین خوشتر
۱۴عیش و عشرت درآمد از در وبام
بنگر بر بساط خود بنگر
۱۵صحت شاه و خلعت شاهی
آن در آمد ز بام و این از در
۱۶صحتی و چه صحت کامل
خلعتی و چه خلعتی در خور
۱۷صحتی دامن از مرض چیده
خلعت عمر جاودان در بر
۱۸خلعتی پای رفعتش بر چرخ
افسر عز سرمدی بر سر
۱۹آنچنان خلعت اینچنین صحت
بر تن و جان شاه دین پرور
۲۰باد زیبنده تا به صبح نشور
باد پاینده تا دم محشر
۲۱میرمیران که تا جهان باشد
باشد او در جهان جهان داور
۲۲صحت عمر و دولتش جاوید
اخترش یار ودولتش یاور
۲۳ایکه خواهی عطای بیخواهش
بر در کبریای او بگذر
۲۴تا ببینی بلند درگاهی
شمسهاش طاق چرخ را زیور
۲۵زو روان آرزوی خاطرها
کاروان کاروان به هر کشور
۲۶گنج احسان در او و دربان نه
خانهٔ گنج و گنج بی اژدر
۲۷بسکه از مهر بر برات سخاش
سوده گردد نگین انگشتر
۲۸گر بدخشان تمام لعل شود
ناید از عهدهٔ دو هفته بدر
۲۹بحری از دانش است مالامال
نه کنارش پدید و نه معبر
۳۰جمله حالات گیتیاش در ذکر
همه تاریخ عالمش از بر
۳۱سرو را نطفهٔ عدوی ترا
نقش میبست دست صورتگر
۳۲چشم تا مینگاشت نشتر بود
به گلو چون رسید شد خنجر
۳۳طرفه مرغیست خصم یاوه درا
بیضه آرد به دعوی گوهر
۳۴چه توان کرد میرسد او را
آمده دعوی خودش باور
۳۵اینقدر خود چرا نمیداند
که شما دیگرید و او دیگر
۳۶کیست او قطرهایست بی مقدار
بلکه از قطره پارهای کمتر
۳۷قطرهای را چه کار با عمان
عرضی را چه بحث با جوهر
۳۸گوهر این بلند پروازی
زانکه او نیست مرغ این منظر
۳۹ماکیان تا به بام مزبله بیش
نپرد گرچه بال دارد و پر
۴۰امر و نهی ترا به کل امور
هرکه نبود مطیع و فرمانبر
۴۱کافرش خوانم و کنم ثابت
کافر است او به شرع پیغمبر
۴۲زانکه گر هست امر تو در نهی
هست عین شریعت اطهر
۴۳هر که او تابع شریعت نیست
هست درحکم شرع و دین کافر
۴۴در حواشی دولتت شاها
کرده از بس طهارت تو اثر
۴۵لب به سد احتیاط تر سازد
مشک سقای کویت از کوثر
۴۶گر سکندر که آب حیوان جست
نور رأی تو بودیش رهبر
۴۷روی شستی نه دست ز آب حیات
لب تر داشتی نه دیدهٔ تر
۴۸زنده بودی هنوز و پیش تو داشت
دست بر سینه چون کمین چاکر
۴۹اخذ میکرد از تو عز و شکوه
کسب میکرد از تو علم و هنر
۵۰روغنی در چراغ بخت نداشت
آب جست و نبودش آبشخور
۵۱زنده بودی و خدمتت کردی
بودی ار بخت یار اسکندر
۵۲چون نشینی و مسند آرایی
و ز دو سو آن دو نامدار پسر
۵۳چون سپهری ولی سپهر نهم
که نشیند میان شمس و قمر
۵۴عنبر اندر مجالس خلقت
خدمتی پیش برده بود مگر
۵۵وقت فرصت به طیب خلق تو زد
به طریقی که کس نیافت خبر
۵۶بوی غماز بود و پرده درید
لاجرم روسیاه شد عنبر
۵۷در زمان عدالت تو که هست
شوهر شیر ماده آهوی نر
۵۸مادری کرد گرگ ماده و شد
دایه برههای بیمادر
۵۹ظالمی بود نام او گردون
خلق در دست ظلم او مضطر
۶۰زو فقیران تمام در آزار
زو اسیران تمام در آذر
۶۱در قرانهاش سد خطر ور غم
در نظرهاش سد ضرر مضمر
۶۲سوختش آتش سیاست شاه
دور دادش به باد خاکستر
۶۳مجملا از وجود او نگذاشت
غیرخاکستری و چند شرر
۶۴دهر زد جار کای ستمکاران
ظلم آخر شود به این منجر
۶۵پند گیرید کاین زمان اینست
آنکه دی چرخ بود دوش اختر
۶۶حبذا این دراز دستی عدل
کش سر چرخ هست در چنبر
۶۷سرظالم چو خاک کردی پست
سر بلندیت باد ای سرور
۶۸سایه دولت تو بر سر خلق
سایهٔ پادشه ترا بر سر
۶۹ای ز تو روشنم چراغ سخن
چون چراغ دریچهٔ خاور
۷۰هر چراغی که از تو افروزند
شرق و غرب جهان کند انور
۷۱اندرین روزها که حضرت شاه
تکیه فرموده بود بر بستر
۷۲یک شبم هیچگونه خواب نبود
آمدم بر در دعای سحر
۷۳به نماز و نیاز رفتم پیش
که وضو داشتم ز خون جگر
۷۴در میان نماز خوابم برد
خواب دیدم که گنبد اخضر
۷۵شق شد و دختری برون آمد
گفتمش خیر مقدم ای دختر
۷۶کیستی با چنین شمایل و شکل
مرحبا ای نگار خوش منظر
۷۷پیکرتو کجاست گر جانی
ما ندیدیم جان بی پیکر
۷۸گفت خود را بگو مبارک باد
که شدت نام در زمانه سمر
۷۹همچو من دختری خدا دادت
دختری مادر هزار پسر
۸۰آنچنان دختری که تا سد قرن
زو بماند بلند نام پدر
۸۱قلمت کو که گردد آبستن
کآمدم تا بزایم از مادر
۸۲ساعت سعد اختیار کنم
به سر خویش در کشم چادر
۸۳بروم تا حریم خلوت شاه
در رخ آورده گوشهٔ معجر
۸۴رو نهفته ز چشم نا محرم
در روم بزم شاه را از در
۸۵چون غلامان بیفتمش در پای
چون کنیزان بگردمش بر سر
۸۶به کنیزی گرم قبول کند
بکنم ناز بر مه و اختر
۸۷ور نه آنجا به خدمتی باشم
هست آنجا چو من هزار دگر
۸۸میشنیدم ولی که میگفتند
پیش از آن کیم اینطرف به سفر
۸۹کای شفاء القلوب دل خوش دار
که ترا نیست غیر از او شوهر
۹۰زین نکاح آنقدر برانی کام
که تو خود هم نیایدت باور
۹۱کام بخشا زتو مسم زر شد
کار خود کرد کیمیای نظر
۹۲چه شناسند این سخن آنها
که ندانند بصره را ز بصر
۹۳تو شناسی که جوهری داند
هنر و عیب و قیمت جوهر
۹۴چه برم آب این سخن بر آن
کش مساویست اختر و اخگر
۹۵حجره را گور اگر تماشاییست
اندر او خواه لعل و خواه حجر
۹۶گردن خر به در نیارایم
گوهرست این سخن نه مهره خر
۹۷کاه باید نه زعفران خر را
گاو را پنبه دانه به که درر
۹۸داورا رسم و عادت شعر است
که اگر شان دهند سد کشور
۹۹همچنان کشوری دگر طلبند
این چنینند شاعران اکثر
۱۰۰بنده هم شاعرم ولی ز شما
صله چندان گرفتهام که اگر
۱۰۱در خور شکر آن سخن رانم
بایدم طرح کرد سد دفتر
۱۰۲خود نمیخواهم ار نه آمادهست
هم مرا اسب و هم مرا نوکر
۱۰۳زانکه شاعر که اسب و نوکر یافت
خویش را برد و کرد بر قنطر
۱۰۴طیب الله ختم کن وحشی
که به اطناب شد سخن منجر
۱۰۵تا به دست طبیب قانونیست
تن چون ساز و نبض همچو وتر
۱۰۶باد قانون صحت تو به ساز
رگت ایمن ز زخمهٔ نشتر
۱۰۷مجلس دلکشت به ساز و نوا
ماه رقاص و زهره رامشگر
۱۰۸