ای گل تازه! که بویی ز وفا نیست تو را
خبر از سرزنش خار جفا نیست تو را
۱رحم بر بلبل بیبرگ و نوا نیست تو را
التفاتی به اسیران بلا نیست تو را
۲ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تو را
با اسیر غم خود رحم چرا نیست تو را؟
۳فارغ از عاشق غمناک نمیباید بود
جان من! این همه بی باک نمیباید بود
۴همچو گل چند به روی همه خندان باشی؟
همره غیر به گلگشت گلستان باشی
۵هر زمان با دگری دست و گریبان باشی
زآن بیندیش که از کرده پشیمان باشی
۶جمع با جمع نباشند و پریشان باشی
یاد حیرانی ما آری و حیران باشی
۷ما نباشیم، که باشد که جفای تو کشد؟
به جفا سازد و صد جور برای تو کِشد؟
۸شب به کاشانهٔ اغیار نمیباید بود
غیر را شمع شب تار نمیباید بود
۹همه جا با همه کس یار نمیباید بود
یار اغیار دلآزار نمیباید بود
۱۰تشنهٔ خون منِ زار نمیباید بود
تا به این مرتبه خونخوار نمیباید بود
۱۱من اگر کشته شوم باعث بدنامی توست
موجب شهرت بیباکی و خودکامی توست
۱۲دیگری جز تو مرا این همه آزار نکرد
جز تو کس در نظر خلق مرا خوار نکرد
۱۳آن چه کردی تو به من، هیچ ستمکار نکرد
هیچ سنگیندلِ بیدادگر این کار نکرد
۱۴این ستمها دگری با من بیمار نکرد
هیچ کس این همه آزارِ منِ زار نکرد
۱۵گر ز آزردن من هست غرض مردن من
مُردَم، آزار مَکِش از پی آزردن من
۱۶جان من! سنگدلی، دل به تو دادن غلط است
بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است
۱۷چشم امید به روی تو گشادن غلط است
روی پُر گَرد به راه تو نهادن غلط است
۱۸رفتن اولاست ز کوی تو، ستادن غلط است
جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است
۱۹تو نه آنی که غم عاشق زارت باشد
چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشد
۲۰مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست
عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست
۲۱از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست
خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست
۲۲از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست
چه توان کرد؟ پشیمانم و تدبیری نیست
۲۳شرح درماندگی خود به که تقریر کنم؟
عاجزم چارهٔ من چیست؟ چه تدبیر کنم؟
۲۴نخل نوخیز گلستان جهان بسیار است
گل این باغ بسی، سرو روان بسیار است
۲۵جان من! همچو تو غارتگر جان بسیار است
تُرک زرینکمرِ مویمیان بسیار است
۲۶با لب همچو شکر، تنگدهان بسیار است
نه که غیر از تو جوان نیست، جوان بسیار است
۲۷دیگری این همه بیداد به عاشق نکند
قصد آزردن یارانِ موافق نکند
۲۸مدتی شد که در آزارم و میدانی تو
به کمند تو گرفتارم و میدانی تو
۲۹از غم عشق تو بیمارم و میدانی تو
داغ عشق تو به جان دارم و میدانی تو
۳۰خون دل از مژه میبارم و میدانی تو
از برای تو چنین زارم و میدانی تو
۳۱از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز
از تو شرمندهٔ یک حرف نبودم هرگز
۳۲مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت
دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت
۳۳گوشهای گیرم و من بعد نیایم سویت
نکنم بار دگر یاد قد دلجویت
۳۴دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت
سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت
۳۵بشنو پند و مکن قصدِ دلآزردهٔ خویش
ور نه بسیار پشیمان شوی از کردهٔ خویش
۳۶چند صبح آیم و از خاک درت شام روم؟
از سر کوی تو خودکام به ناکام روم؟
۳۷صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم؟
از پیات آیم و با من نشوی رام، روم؟
۳۸دورِ دور از تو منِ تیرهسرانجام روم
نبود زَهره که همراه تو یک گام روم
۳۹کس چرا این همه سنگیندل و بدخو باشد؟
جان من! این روشی نیست که نیکو باشد
۴۰از چه با من نشوی یار؟ چه میپرهیزی؟
یار شو با من بیمار، چه میپرهیزی؟
۴۱چیست مانع ز من زار؟ چه میپرهیزی؟
بگشا لعل شکربار، چه میپرهیزی؟
۴۲حرف زن ای بت خونخوار! چه میپرهیزی؟
نه حدیثی کنی اظهار، چه میپرهیزی؟
۴۳که تو را گفت «به ارباب وفا حرف مزن»؟
«چین بر ابرو زن و یک بار به ما حرف مزن»؟
۴۴دردِ من کشتهٔ شمشیر بلا میداند
سوزِ من، سوخته داغِ جفا میداند
۴۵مسکنم، ساکن صحرای فنا میداند
همه کس حال من بیسر و پا میداند
۴۶پاکبازم، همه کس طور مرا میداند
عاشقی همچو مَنَت نیست، خدا میداند
۴۷چارهٔ من کن و مگذار که بیچاره شوم
سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم
۴۸از سر کوی تو با دیدهٔ تر خواهم رفت
چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت
۴۹تا نظر میکنی، از پیشِ نظر خواهم رفت
گر نرفتم ز درت شام، سحر خواهم رفت
۵۰نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت
نیست بازآمدنم باز اگر خواهم رفت
۵۱از جفای تو من زار چو رفتم، رفتم
لطف کن لطف که این بار، چو رفتم، رفتم
۵۲چند در کوی تو با خاک برابر باشم؟
چند پامال جفای تو ستمگر باشم؟
۵۳چند پیش تو، به قدر از همه کمتر باشم؟
از تو چند ای بت بدکیش مکدر باشم؟
۵۴میروم تا به سجود بت دیگر باشم
باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم
۵۵خود بگو کز تو کِشم، ناز و تغافل تا کی؟
طاقتم نیست از این بیش، تحمل تا کی؟
۵۶سبزهٔ دامن نسرین تو را بنده شوم
ابتدای خط مشکین تو را بنده شوم
۵۷چین بر ابرو زدن و کین تو را بنده شوم
گره ابروی پرچین تو را بنده شوم
۵۸حرف ناگفتن و تمکین تو را بنده شوم
طرز محجوبی و آیین تو را بنده شوم
۵۹الله الله، ز که این قاعده اندوختهای؟
کیست استاد تو؟ اینها ز که آموختهای؟
۶۰این همه جور که من از پی هم میبینم
زود خود را به سر کوی عدم میبینم
۶۱دیگران راحت و من این همه غم میبینم
همه کس خرم و من درد و الم میبینم
۶۲لطف بسیار طمع دارم و کم میبینم
هستم آزرده و بسیار ستم میبینم
۶۳خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر
حرف آزرده درشتانه بود، خرده مگیر
۶۴آن چنان باش که من از تو شکایت نکنم
از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم
۶۵پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم
همه جا قصهٔ درد تو روایت نکنم
۶۶دیگر این قصهٔ بیحد و نهایت نکنم
خویش را شهرهٔ هر شهر و ولایت نکنم
۶۷خوش کنی خاطر وحشی به نگاهی سهل است
سوی من گوشهٔ چشمی ز تو گاهی سهل است
۶۸