سال نو و اول بهار است
پای گل و لاله در نگار است
۱والای شقایق است دررنگ
پیراهن غنچه نیم کار است
۲آن شعله که لاله نام دارد
در سنگ هنوز چون شرار است
۳پستان شکوفه است پر شیر
نوباوهٔ باغ شیرخوار است
۴برگ از سر شاخه تازه جسته
گویا که مگر زبان مار است
۵این فرش زمردی ببینید
کش از نخ سبزه پود وتار است
۶ای پرده نشین گل بهاری
مرغ چمنت در انتظار است
۷این وزن ترانه میسراید
مرغی که مقیم شاخسار است
۸کای تازه بهار عالم افروز
هر روز تو عید باد و نوروز
۹بخت تو بهار بی خزان باد
عالم ز تو رشگ بوستان باد
۱۰گردون همه چشم باد از انجم
وز چشم بدت نگاهبان باد
۱۱قدرت که براق اوج پوی است
با توسن چرخ هم عنان باد
۱۲بزمت که مفر آرزوهاست
با وسعت خلد توأمان باد
۱۳آثار کف گهر فشانت
زینت گر راه کهکشان باد
۱۴در عرصه کبریای تو وهم
هر جا که قدم نهد میان باد
۱۵در گوشه ذکر گوشه گیران
این ذکر طرار هر زبان باد:
۱۶کز حادثه باد میرمیران
در حفظ دعای گوشه گیران
۱۷آنجا که فلک ز دست خرگاه
با قدر تو هست سالها راه
۱۸یک رشحه ز کلک لطف تو بس
در هندسهٔ ترقی جاه
۱۹جزمیست کز و الف شود الف
صفریست کزوست ، پنج و پنجاه
۲۰لب تشنه و کام دشمنت کرد
از شاخ امید دست کوتاه
۲۱دستی نه ومیوه بر سر شاخ
دلوی نه و آب در ته چاه
۲۲گویند ز مه هلال جزویست
زو پرتو مهر تیرگی کاه
۲۳نی نی غلط است ، کرده خصمت
آیینهٔ ماه تیره از آه
۲۴رای تو برد به صیقل آن زنگ
ز آیینهٔ زنگ بستهٔ ماه
۲۵یعنی که مه از تو نور یاب است
آن نور نه ، نور آفتاب است
۲۶ای حاتم حاتمان عالم
نی یک حاتم ، هزار حاتم
۲۷در شهر عطای تو طمع را
سد قافله بیش در پی هم
۲۸دروجه برات یک عطایت
سد حاصل بحر و کان بود کم
۲۹داغ جگریست بحر وکان را
هر نقش از آن نگین خاتم
۳۰آرایش دهر ز آب و خاک است
آن هر دو به دیدهها مکرم
۳۱آن خاک چه خاک ، خاک این در
وان آب چه آب ، آب زمزم
۳۲ابعاد رهند از تناهی
گر همت تو شود مجسم
۳۳شاگردی رایت ار نماید
روشنگر آینه شود نم
۳۴رایی داری که گر تو خواهی
از رنگ برون برد سیاهی
۳۵هر فرق که خاک آن ته پاست
گر خود سر من بود فلک ساست
۳۶پر ساخته دامن فلک را
جود تو که مایه بخش دریاست
۳۷آن نوع جواهری کز آن نوع
یک مست به کیسه ثریاست
۳۸شاها به طواف شاه ماهان
نی شاه که ماه بی کم وکاست
۳۹آن قبله که در طریق سیرش
ره تا در کعبه میرود راست
۴۰وحشی شده مستعد رفتن
نعلین دو دیدهاش مهیاست
۴۱زاد ره او توجه تست
او را ز تو همتی تمناست
۴۲گر بدرقه همت تو نبود
ما خود به کجا رسیم پیداست
۴۳ای سایهٔ تو پناه عالم
یارب که مباد سایهات کم
۴۴