ای حریم خوش نسیم و ای فضای خوش هوا
رشک باغ حبتی هم درهوا، هم درفضا
۱خفتگان خاک همچون سبزه از گل سر زنند
از فضایت گر وزد بر عرصهٔ گیتی صبا
۲این جوان نورسی شد وان نهال نوبری
در بهشت ساحتت گر پیری آمد با عصا
۳عکس هر رازی که در دل بگذرد آید پدید
حوضهٔ آیینه کردار تو از فرط صفا
۴با صفای او سیاهی کی بود ممکن اگر
حوضهات باشد بجای چشمه آب بقا
۵ای نسیم باغ عیشآباد، ای باد مسیح
بسکه هستی روح پرور ، بسکه هستی جانفزا
۶جان آن دارد که از فیض تو بر سقف و جدار
اندر آن چتر و اتاق دلنشین دلگشا
۷صورت دیوار گردد قابل جسم و جسد
هیأت اشجار یابد قوت نشو و نما
۸با وجود آنکه حسرت ره ندارد در بهشت
اهل جنت راست سد حسرت بر این جنت سرا
۹شادمان آنها که اینجا بزم خوشحالی نهند
بزم خوشحالی نهند و داد خوشحالی دهند
۱۰ای زده لطف نسیمت طعنه بر باد بهار
از تو بستان ارم در رشک و جنت شرمسار
۱۱شادی باد سبک روح تو بردارد ز دل
بار اندوهی کز آن عاجز بود سد غمگسار
۱۲دیدن آن فرخ بخشت فرو شوید ز دل
کلفتی کانرا نشوید وصل سد دیرینه بار
۱۳گر دهد گلبرگ خندانت به گیتی خاصیت
ور کند تأثیر خاک خرمت در روزگار
۱۴گریه را رخت افکند بیرون ز چشم ماتمی
طرح بزم سور اندازد به طبع سوگوار
۱۵در بساط خرم انگیزت چه خرم رستهاند
بر کنار سبزه و آب روان سرو و چنار
۱۶همچو خرم دل جوانان در شب نوروز و عید
پایها اندر حنا و دستها اندر نگار
۱۷در خزانت از گل تر تازه طرف گلستان
در تموزت از نم شب شسته روی سبزه زار
۱۸طرح تو شیرین تر از شیرین به چشم کوه کن
وان بناها چون اساس قصر شیرین استوار
۱۹این عمارتهای شیرین ترا معمار کیست
جان فدای طبعش این معمار شیرین کار کیست
۲۰حبذا چتر واتاقی کاندر او نقاش چین
حیرت افزاید به حیرت ، آفرین بر آفرین
۲۱کرده با نقش جدارش معجز عیسی قران
بوده با صورت نگارش معجز مانی قرین
۲۲نغمه سازان نشاطش سال و مه مجلس طراز
صف نشینان بساطش روز و شب عشرت گزین
۲۳در بساط صید گاهش دیدهٔ نظارگی
منتظر کاینک جهد تیر از کمان ، صید از کمین
۲۴در نظر سیرش چنان آید ز دنبال گوزن
کاین زمانش گوشت خواهد کند گویا از سرین
۲۵چشم آن دارد تماشایی که باد ار بگذارد
بر درخت میوه دارش میوه ریزد بر زمین
۲۶بهر گل چیدن ز شاخ گلبنش نبود عجب
دست اگر بیاختیار آید برون از آستین
۲۷یک سخن میگویم ای رضوان تکلف برطرف
اینچنین جایی نداری در همه خلد برین
۲۸باغ عیشآباد هم جاییست، جنت گر خوش است
دیدهای آن بوستان ، این بوستان را هم ببین
۲۹چند طرحی گر بری زین باغ چندان نیست دور
هست در فردوس طرح این عمارتها ضرور
۳۰عاجزم ، عاجز ، ز وصف مطبخ جان پرورش
آری آری چون کنم وصفی که باشد در خورش
۳۱عقل را ترسم بلغزد پای و مستغرق شود
گر رود در فکر آن یک لخت حوض مرمرش
۳۲روضهٔ خلداست و مطبوخات او نزل بهشت
و آن بلورین روضه اندر صحن حوض کوثرش
۳۳ای خوشا آن دستگاه کان ، که شد پرداخته
اصلش از جنسی که فیروزهست اصل گوهرش
۳۴مطبخی الحق که رضوان را میسر گرشود
گاه آتش آورد ، گاهی بر خاکسترش
۳۵غیر رنگ آمیزی از مانی نیاید هیچ کار
پیش دست نقش پردازان اطاق و منظرش
۳۶هست پنداری ز سمت الرأس تابان آفتاب
در میان سقف رخشان پیکر گوی زرش
۳۷کس خصوصیات گوناگون او را درنیافت
زانکه در حیرت بماند هر که آید از درش
۳۸اینهمه خوبی نبخشد دست صنعت خاک را
هست این پیرایهٔ خوبی ز جای دیگرش
۳۹مایهٔ پیرایهٔ او التفات شاه ماست
آن که چرخش چون گدایان بر در مطبخ سراست
۴۰ای ز فیض ابر جودت تازه گلزار وجود
تازه نخلی چون تو هرگز سر نزد از باغ جود
۴۱شاه دریا دل غیاث الدین محمد آنکه هست
از ریاض همتش نیلوفری چرخ کبود
۴۲آیت سجدهست گویا نام با تغظیم او
زانکه هر گه خواندمش افتاد گردون در سجود
۴۳چاکرانند از برای عزل و نصب ممکنات
پیش امر و نهی و قهر و لطف تو نابود و بود
۴۴خادمانند از پی رد و قبول کاینات
بر در امید وبیم و خشم و عفوت دیر و زود
۴۵مرگ را دیدم ستاده در کنار ررع کون
هر چه این کشتی ز تخم دشمنت ، آن میدرود
۴۶فتنه را دیدم نشسته در خطر گاه فساد
هر چه آن میبست بر بدخواه تو ، این میگشود
۴۷دوش وقت صبح دیدم بخت و دولت را به خواب
کاین یکی را مدح میگفت، آن یکی را میستود
۴۸گفتم این مدح و ثنای کیست ، گفتندش خموش
خود نمیدانی مراد ما از این گفت وشنود
۴۹مدحت شهزادههای کامکار نامدار
تا به آدم نامدار و تا به خاتم کامکار
۵۰دولت و اقبال را اکنون فزاید قدر و شان
کز دو عالیقدر و عالیشان، مزین شد جهان
۵۱با وجود خردسالی از بزرگان جمله بیش
هم به علم و هم به حلم و هم به قدر و هم به شأن
۵۲بر سر تعظیم ایشان تنگ و بر قدشان قصیر
هم کلاه آفتاب و هم قبای آسمان
۵۳حشمت این را فتاده آفتاب اندر رکاب
رفعت آن را دویده آسمان اندر عنان
۵۴این یکی در حفظ دانش، پیش از اقران خویش
خواه از تجوید خوان و خواه از تفسیر دان
۵۵شاه ثانی نعمت الله، آفتاب عز و جاه
صف نشین خسروان ، داماد شاه شه نشان
۵۶آن یکی پیرایهٔ فر همای سلطنت
باز نوپرداز دولت صید گردون آشیان
۵۷حضرت شهزادهٔ عالم خلیل الله که هست
بر زمینش پای تمکین ، پایهاش بر لامکان
۵۸دهر میگوید به این تا آسمان پاید ، بپای
چرخ میگوید به آن تا دهر میماند، بمان
۵۹یارب این شهزاده و آن شاه با اقبال و بخت
تا ابد باشند بهر فر و زیب تاج و تخت
۶۰یارب این درگاه دایم قبلهٔ مقصود باد
هر که باشد دشمن این خاندان نابود باد
۶۱هر که مقبول تو نبود گر همه باشد ملک
همچو شیطان ز آسمان کبریا مردود باد
۶۲نیست خصمت را سر و برگ گلستان ، ور بود
با گل بستان خواص آتش نمرود باد
۶۳روزگار ناخوشی در انتقام دشمنت
همچو مار زخمدار و شیر خشمآلود باد
۶۴در جهان غصه ، یعنی خاطر بدخواه تو
ناشده معدوم یک غم ، سد الم موجود باد
۶۵در حریم حرمتت از سد حفظ ایزدی
راه یأجوج حوادث تا ابد مسدود باد
۶۶تا بود محدود با این قدر و رفعت آسمان
برخلاف آسمان قدر تو نامحدود باد
۶۷هر چه گیری پیش یارب در صلاح جزو و کل
اولش مسعود باد وآخرش محمود باد
۶۸همچو وحشی سدهزاران مدح گوی و مدح خوان
باد از یمن مدیحت کامکار و کامران
۶۹