پشت من بشکست کوه درد جان فرسای من
باز افزاید همان این درد کار افزای من
۱گشت چشمم ژرف دریایی وآتش خون دل
شاخ مرجان اندر او مژگان خون پالای من
۲تختهای زین نه سفینه کس نبیند بر کنار
گر رود بر اوج از اینسان موجهٔ دریای من
۳پاسبان گنج را ماند، شده گنجش به باد
الحذر از دود آه اژدها آسای من
۴گه چو مرغابی و گاهم چون سمندر پرورند
اشک دریاآفرین و آه دوزخ زای من
۵زان چو سیمابم در آتش زین در آبم چون نمک
تا بخود بینم نه ترکیب است و نه اجزای من
۶روز عیشی خواستم زاید چه دانستم که چرخ
حامله دارد به سد ماتم شب یلدای من
۷چون به خاک گلخنم شد جبهه فرسا روزگار
دفع درد سر مکن گو بخت سندل سای من
۸ماتمی گشتند اجزای وجودم دور نیست
گر ز داغ تو سیه پوشید سر تا پای من
۹پای تا سر داغ گشتم دل سرا پا درد شد
چند نالم وای دل تا چند سوزم وای من
۱۰چرخ نیلی خم پلاسم برد و ازرق فام کرد
و ز تپانچه روی من رنگ پلاسم وام کرد
۱۱جامه نیلی گشت و از سیلی رخم نیلوفری
عاقبت این بود رنگم زین خم خاکستری
۱۲آب چشم از دامنم نیل آب و بر اطراف خاک
رود نیلی دیدهام در فرش ماتم گستری
۱۳بسکه موج رود نیل چشم من بر اوج رفت
شد گیاه نیل سبز از مرغزار اخضری
۱۴در مصیبت خانهام پاگشت کاهی لاجرم
کاه برگی شد تن کاهیدهام از لاغری
۱۵بود در دستم سلیمانی نگینی ، گم شدهست
بی جهت قدم نشد چون حلقهٔ انگشتری
۱۶دیده مکروه بین را نوک مژگان بهر چیست
باری از خنجر نگردد کاش کردی نشتری
۱۷زور بازو مینماید چرخ چون پشتم شکست
بیش از ین بایست با من کردش این زور آوری
۱۸در ربود از حقهام تریاق چرخ مهره باز
وین زمانم میکند در جیب افعی پروری
۱۹گور خود کندم به ناخن خاک آن بر سرکنان
دستم آمد با کفن دوزی ز پیراهن دری
۲۰سوگواران مجلسی دارند و خون در گردش است
من در آن مجلس فرو رفته ز جام آخری
۲۱افسر افشار بردی تا نهی برفرق خویش
فکر خود کن ای فلک کاری نکردی سرسری
۲۲اینکه قاسم بیگ قسمی کشته شد تحریک تست
هر چه شد از شومی روی شب تاریک تست
۲۳یارب آن شب کز جهان میبست بار درد عشق
برد ازین عالم به آن عالم چه راه آورد عشق
۲۴خون او گلگونهٔ رخسارهٔ جور است از آنک
شد شهید و رو نگردانید از ناورد عشق
۲۵عاشق مردانه رفت و حسرت سد مرده برد
پر بگردد حسن چون او کم بیابد مرد عشق
۲۶حسن باقی ای بسا لطفی که در کارش کند
زانکه روحی برد از این عالم بلا پرورد عشق
۲۷رفت تا بی دوست سوزد از تف جانش بهشت
واتش دوزخ کند افسرده ز آه سرد عشق
۲۸روز استقبال روحش آمدند از راه خلد
روح مجنون پیش و در پس سد بیابان گرد عشق
۲۹بد قماریهای شطرنج مجازی خوش نکرد
رفت تا جایی که میبازند خاصان نرد عشق
۳۰میشد و میگفت روحش با تن بسمل شده
حلق خونین و رخ زرد است سرخ و زرد عشق
۳۱عشق باخود برد و عالم با هوسناکان گذشت
زانکه عشق اندر خور او بود و او در خورد عشق
۳۲ماتم عشق وعزای او چه با عالم نکرد
کیست در عالم که برخود نوحه ماتم نکرد
۳۳اهل نطق از گریه شست وشوی دفتر کردهاند
رخت بخت خود بدان آب سیه تر کردهاند
۳۴سوخته اهل سخن اوراق و کلک و هر چه هست
کرده پس خاکسترش در مشت و بر سر کردهاند
۳۵برق کز دل جسته تا عالم بسوزد هم ز راه
باز گردانیده وندر سینه خنجر کردهاند
۳۶توتیان را نی شکر زار تمنا خورده خاک
نوحه خوان چون زاغ مشکین جامه در بر کردهاند
۳۷در کسوف گل شده خورشید و حربا فطرتان
خویش را زندانی سوراخ شپر کردهاند
۳۸در زده آتش به آب بحر غواصان فکر
مسکن مرغابیان جای سمندر کردهاند
۳۹گرم طبعان در فلک آتش فکنده و اختران
کسوت خاکستری در بر چو اخگر کردهاند
۴۰گشته در کوه و کمر وحشی نهادان و ز عقاب
بهر پرواز عدم دریوزهٔ پر کردهاند
۴۱خانهای ترتیب داده فرقه گم کرده گنج
وندر آن دهلیزه کام و حلق اژدر کردهاند
۴۲بهر ثبت این مصیبت نامه ارباب قلم
در دوات دیده کلک از نوک نشتر کردهاند
۴۳ماتم صعب است کامد پیش ارباب سخن
گو سخن هم در سیاهی شو چو اصحاب سخن
۴۴سخت نادانسته کاری کرد چرخ و اخترش
درسر این کار خواهد رفت زرین افسرش
۴۵وای بر اختر که مردی را که خنجر بر شکافت
زهرهٔ چرخ آب میگردد هنوز از خنجرش
۴۶بی گمان ناگاه تیرش میجهد بر پشت چرخ
سوده خود بر دست او یک بار پیکان و برش
۴۷شهسوار ما که چوبین اسب زیر ران کشید
مرکب زرینه زین گو خاک میخور بر درش
۴۸مرکبی کش دم بریدند ار بود رخش سپهر
غاشیه شال سیه زیبد پی زین زرش
۴۹بر سر تربت چه حاصل تاج زر بر سندلی
تاجداری را که بر خاک لحد باشد سرش
۵۰گر بود تاج زر خور چون ز سر خالی بماند
تاج پوشی نیست از خاک سیه لایقترش
۵۱در جهان نایاب شد خاک سیه چون کیمیا
بس کزین ماتم به سر کردند در هر کشورش
۵۲سوگواران رایگان دانند و از گردون خزند
قیمت مشک ار نهد بر تودهٔ خاکسترش
۵۳این که میخوانی شبش روز است رفته در عزا
گشته شب عریان و کردهٔ جامهٔ خود در برش
۵۴نی همین ما را سیه پوشید و ماتم دار کرد
این مصیبت در شب و روز زمانه کار کرد
۵۵بومی آمد نامهٔ عنوان سیه بر بال او
نامهای بتر ز روی نامبارک فال او
۵۶خانه شهری سیه گردد ز بال افشانیش
بر که خواهد سایه افکندن بدا احوال او
۵۷هر گه این بوم آمد و بر طرف بامش پر گشاد
صحن گلخن گشت سقف خانه اقبال او
۵۸از همه دیوار ما کوتاهتر دید و نشست
نامهای چون پر زاغ او زبان حال او
۵۹نامهای پیچیده طومار مصیبت را تنور
گریهها پوشیده در تفصیل و در اجمال او
۶۰نامهای سر تا سر او ای دریغا ای دریغ
در نوشتن کرده کاتب اشکی از دنبال او
۶۱نام قاسم بیگی قسمی به خونآغشته حرف
بسکه در وقت رقم میرفت اشک آل او
۶۲زخم موری کشته شیری را بلی لغزد چو پای
پشه ای پیش آید و پیلی شود پامال او
۶۳آن بریده سر که بر دست این خطا رفتش که بود
زهرهاش بشکافت خوف خنجر قتال او
۶۴پردلی بود او که روبر تیر رفتی سینه چاک
عاشقی میکرد میگفتی به خط و خال او
۶۵نقش هستی شست و شیر از بیشه اندیشد هنوز
بر کنار بیشه بگذارند اگر تمثال او
۶۶همچو او مردانه مردی در صف مردان نبود
مرد جنگش اژدها گر بود رو گردان نبود
۶۷صولتش کار گوزن و گور آسان کرده بود
کوه و بیشه بر پلنگ و شیر زندان کرده بود
۶۸اژدها را روزگاری هول مار نیزهاش
برده در سوراخ تنگ مور پنهان کرده بود
۶۹برق تیغش ساختی چون بیشهٔ آتش زده
نیزهٔ شیران اگر دشتی نیستان کرده بود
۷۰ای دریغا آن سبکدستی که خنجر بر کفش
بوسه ناداده ز خون خصم توفان کرده بود
۷۱کاسه گو خود را اگر دادی به سگبانش سپهر
او کنون این نه قرابه سنگباران کرده بود
۷۲سینه ماهی و پشت گاو در هم داشت راه
تیغ را تا دست او ایما به یلمان کرده بود
۷۳آگهی زین زود رفتن داشت کز آغاز عمر
خیر بادا هرچه بودش تا سر و جان کرده بود
۷۴دخل مستقبل به راه خرج ماضی ریخته
نقد حال خویش را با نسیه یکسان کرده بود
۷۵هر چه در دامان دریا بود و اندر جیب کان
اهل حاجت را همه در جیب و دامان کرده بود
۷۶اینکه جان و سر نمیبخشید بود از بهر آنک
سرطفیل دوستان ، جان وقت جانان کرده بود
۷۷همت او چشم بر دنیا و مافیها نداشت
نسبتی با مردم بیحالت دنیا نداشت
۷۸تاجداران را سری بود و سران را افسری
کش نیابی سد یک او گر بگردی کشوری
۷۹روز احسان جود سر تا پا ، سر تا پا کرم
قلزمی نیسان ، غلامی ابر، عمان چاکری
۸۰روز میدان پای تا سر دل ، ز سر تا پا جگر
شیر هیبت ، صف شکافی ، تیر صولت ، صفدری
۸۱تیغ او چون در نبردی با اجل گشتی قرین
تا اجل کشتی یکی ، او کشته بودی لشکری
۸۲دود روزن بودی آتشگاه قهرش را سپهر
دوزخ تابیده در خاکستر او اخگری
۸۳همچو اویی زین کهن ترکیب ناید در وجود
عنصری ازنو مگر سازند و چرخ و اختری
۸۴چرخ خوش دیر آشکارا کرد و پنهان ساخت زود
گوهر ذاتش که مثلش کس ندیده جوهری
۸۵درج را سر بر گشاید دیر و زودش سر نهد
جوهری را چون بود در درج نادر گوهری
۸۶لاف یکرنگی و او خونین کفن در خاک و من
نی به سینه دشنهای رانده نه بر دل خنجری
۸۷شرم بادا روی خویشم این عزا باشد که کس
مشت کاهی پاشد و بر سر کند خاکستری
۸۸بود این حق وفا الحق که ریزم خون خویش
هم درون خود کشم در خون و هم بیرون خویش
۸۹بود این شرط عزا کاول وداع جان کنم
جسم را آنگه سزای خوش در دامان کنم
۹۰سنگ بردارم هنوزم جان برون ننهاده رخت
تا رود غمخانهٔ تن بر سرش ویران کنم
۹۱لیکن این تدبیرها خواهد فراغ خاطری
خود کرا پروا که گوید این کنم یا آن کنم
۹۲غیر از این ناید ز من که آتش برآرم از جگر
اشک و آهی از پی تسکین دل سامان کنم
۹۳سردهم هر دم شط خونی به روی روزگار
لخت ابری هر نفش در چرخ سر گردان کنم
۹۴یاد خواهد کرد عالم زاب توفان زای نوح
گر تنور سینه خواهم کاتشین توفان کنم
۹۵از شکاف سینه این توفان برون خواهد نهاد
در قفس این باد را تا چند در زندان کنم
۹۶دود برمیآورد از آب برق آه من
به که بر قلزم بگریم نوحه بر عمان کنم
۹۷آب ابر چشم من توفان آتش چون کشد
دجلهای گیرم که در هر قطرهاش پنهان کنم
۹۸اینهمه دشوار در راه است عالم را ز من
خنجری کو تا من این دشوارها آسان کنم
۹۹بر شکافم سینه وز تشویش عالم وارهم
عالم از من وارهد من هم ز ماتم وارهم
۱۰۰خشک شد بحری که دهرش کان گوهر مینهاد
گوهری از وی به خشک و تر برابر مینهاد
۱۰۱آفتابی شد فرو کز خاطرش در کان عهد
آسمان گنجینههای پر ز گوهر مینهاد
۱۰۲مهر بر لب زد سخن سنجی که چون لب میگشود
قفل حیرت بر زبان هر سخنور مینهاد
۱۰۳فاقدی پرداخت جای از خود که در میزان قدر
نکتهای را در مقابل بدره زر مینهاد
۱۰۴طایری پر ریخت کاو را وقت پرواز بلند
مرغ شاخ سدره ، سدره بوسه بر پر مینهاد
۱۰۵خسروی منشور معنی شست کز دیوان او
چرخ هر جا یک رقم میدید بر سر مینهاد
۱۰۶آب میشد اختر از شرم و فرو میشد به خاک
در نطقش کز فلک پهلوی اختر مینهاد
۱۰۷در مبارز خانهٔ معنی زبان تیر او
بر گلوی حرف گیران نوک خنجر مینهاد
۱۰۸دفتر او را زمان شیرازه میبست و سپهر
دفتر اقران برای جلد دفتر مینهاد
۱۰۹دست ننهادی اگر بر سینهٔ او روزگار
پای بر معراج نطق از جمله برتر مینهاد
۱۱۰از سخن گر طالعی میداشتند آیندگان
ای بسا دفتر کزو میماند با پایندگان
۱۱۱طایر روحش که مرغی بود علوی آشیان
چند روزی گشت صید دام این سفلی مکان
۱۱۲در مضیق این قفس سد کسرش اندر بال و پر
ز آفت این دامگه سد نقصش اندر جسم و جان
۱۱۳چنگل شاهین آزارش به جای دست شاه
کلبهٔ صیاد خونخوارش به جای بوستان
۱۱۴کرده گم بستان اصلی پرفشان بیاختیار
در خزان بیبهار و در بهار بیخزان
۱۱۵ز آشیان بینشان در چار دیوار مقیم
و آمده بال و پرش سنگ حوادث را نشان
۱۱۶سر به زیر بال دایم ز آفت گرد فتور
وز غبار آن همیشه بال و پروازش گران
۱۱۷ناگهان آمد صفیری ز آشیان سدرهاش
گرد بال افشاند و مرغ سدره شد زین خاکدان
۱۱۸جای پروازش فراز سدره کن یارب که هست
درخور پرواز بال همتش جای جنان
۱۱۹مرغ شاخ سدره گردد هر که این پرواز یافت
آن پرش ده کاو تواند شد به سدره پرفشان
۱۲۰آشیانش بر کنار قصر لطف خویش ساز
کای خوشا آن مرغ کش آنجای باشد آشیان
۱۲۱وحشی او رفت و نیاید باز از درالسلام
ظل نواب ولی سلطان بماند مستدام
۱۲۲باد تا جاوید عمر و دولت عباس بیگ
ناگزیر دور بادا مدت عباس بیگ
۱۲۳باد چون اقبال و دولت در سجود دایمی
سلطنت در قبلهگاه شوکت عباس بیگ
۱۲۴باد تا هستیست بر لشکر گه گیتی محیط
ظل ممتد لوای همت عباس بیگ
۱۲۵در امور معظم ار ایام سوگندی خورد
باد سوگند عظیمش عزت عباس بیگ
۱۲۶زلزله فرمای نخلستان جان یعنی اجل
باد لزران همچو بید از هیبت عباس بیگ
۱۲۷آسمان بربود اگر یک در ز بهر تاج خویش
از سه عالی گوهر پر قیمت عباس بیگ
۱۲۸این دو باقی مانده در را تا ابد بادا بقا
بهر زیب و زین تاج رفعت عباس بیگ
۱۲۹گر ز پا افتاد نخلی زان دو سرو تازه باد
جاودان سر سبز باغ حشمت عباس بیگ
۱۳۰باد روشن زان دو مصباحش شبستان مراد
رفت اگر شمعی ز بزم عشرت عباس بیگ
۱۳۱این دو را تا رستخیز از وصل نومیدی مباد
تا به حشر ار برد آن یک حسرت عباس بیگ
۱۳۲تا ابد این خاندان را باغ دولت تازه باد
طایر اقبالشان دایم بلندآوازه باد
۱۳۳