آن را که خدا نگاهبان است
از فتنه دهر در امان است
۱هرکس شد از او بلند پایه
بیرون ز تصرف زمان است
۲صیاد تهی قفس نشنید
زان مرغ که سد ره آشیان است
۳نخلی که ز باغ لایزال است
با نشو و نمای جاودان است
۴از نشو و نما چگونه افتد
طوبا که درخت بیخزان است
۵تا زندهٔ عرصهٔ الاهی
هر سو که دواند کامران است
۶گردون به تصرف مرادش
چون گوی به حکم صولجان است
۷مهرش همه ساله در رکابست
ماهش همه روزه در عنان است
۸در عرصهٔ کام رخش عزمش
چون حکم خدایگان روان است
۹آن شاه که امر لطف و قهرش
ملکت ده و سلطنت ستان است
۱۰آن ماه که شمسهٔ جلالش
آرایش طاق آسمان است
۱۱یعنی که حباب بخش آفاق
کافاق چو جسم و او چو جان است
۱۲دارای دو کون میر میران
کش عرصهٔ قدر لامکان است
۱۳یارب که همیشه در جهان باد
زانرو که ضروری جهان است
۱۴انگشت اشارهاش گه جود
مفتاح دفین بحر و کان است
۱۵پاشیدن نقد سد خزینه
با جنبش آن سر بنان است
۱۶از بسکه به دامن گدایان
دست کرمش گهر فشان است
۱۷تا خانه هر یک از در او
راهی به طریق کهکشان است
۱۸تخت جم و افسر فریدون
گرچه دو متاع بس گران است
۱۹ز آنجا که بساط همت اوست
بالله که هر دو رایگان است
۲۰با عون عنایتش رعیت
ایمن ز تعرض عوان است
۲۱محفوظ بود ز حملهٔ گرگ
آن گله که موسیاش شبان است
۲۲شریان عظیمهای که تن را
سررشته زندگی از آن است
۲۳خاص از پی بر کشیدن دار
بر گردن خصم ریسمان است
۲۴میخواست مخالفت که بیند
کش بال همای سایبان است
۲۵گردید میسرش زهی بخت
امروز ولی که استخوان است
۲۶چون زهره خصم را کند آب
خوف تو که در دلش نهان است
۲۷هر سبزه که روید از گل او
آن سبزه به رنگ زعفران است
۲۸در دایرهٔ وجود ذاتت
بیرون ز قیاس این و آن است
۲۹ایما به ثبات دولت تست
آن نقطه که ساکن میان است
۳۰از حال احاطهٔ تو رمزیست
آن خط که مجاور کران است
۳۱شاها ز میامن قدومت
این بلده چو روضهٔ جنان است
۳۲از فیض تو خاک پاک او را
اوصاف بهشت جاودان است
۳۳هر آرزویی که در دل آید
تا گفتهای این چنین چنان است
۳۴در ساحت امن او جهانی
از کاهش عمر در امان است
۳۵دی هر که بدیدمش در او پیر
امروز چو بنگرم جوان است
۳۶القصه میان این دو مأمن
گر هست تفاوتی از آن است
۳۷کان نسیه و این بهشت نقد است
آن روضه نهان و این عیان است
۳۸شهریست به از بهشت اما
اکنون که ترا در او مکان است
۳۹فریاد از آن زمان که گویند
زو مرکب عزم تو روان است
۴۰این رفتن زود اگرچه باریست
کان بر همه خاطری گران است
۴۱خاطر به همین خوش است کاقبال
زود آمدن ترا ضمان است
۴۲دارم دو سه حرف واجب العرض
هر چند نه جای این بیان است
۴۳بر خوان وظیفه تو شاها
وحشی که همیشه میهمان است
۴۴زانگاه که رفتهای به دولت
حالش نه به وضع پیش از آن است
۴۵ماند به کسی که دست بسته
حاضر شده بر کنار خوان است
۴۶تا هست چنین که طبع اطفال
درهر شب عید شادمان است
۴۷یادت همه روز خوشتر از عید
کاین منشاء شادی جهان است
۴۸