دوستان! شرحِ پریشانیِ من، گوش کنید
داستانِ غمِ پنهانیِ من، گوش کنید
۱قصهٔ بیسر و سامانیِ من، گوش کنید
گفتوگویِ من و حیرانیِ من، گوش کنید
۲شرحِ این آتشِ جانسوز، نگفتن تا کی؟
سوختم، سوختم، این راز، نهفتن تا کی؟
۳روزگاری، من و دل، ساکنِ کویی بودیم
ساکنِ کویِ بتِ عربدهجویی بودیم
۴عقل و دین باخته، دیوانهٔ رویی بودیم
بستهٔ سلسلهٔ سلسلهمویی بودیم
۵کس در آن سلسله، غیر از من و دل، بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند، نبود
۶نرگسِ غمزهزنش، این همه بیمار نداشت
سنبلِ پُر شکنش، هیچ گرفتار نداشت
۷این همه مشتری و گرمیِ بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
۸اول آن کس که خریدار شدش، من بودم
باعثِ گرمیِ بازار شدش، من بودم
۹عشقِ من شد سببِ خوبی و رعناییِ او
داد، رسوایی من، شهرتِ زیباییِ او
۱۰بس که دادم همه جا شرحِ دلآراییِ او
شهر پُر گشت ز غوغایِ تماشاییِ او
۱۱این زمان، عاشقِ سرگشته، فراوان دارد
کی سرِ برگِ منِ بیسر و سامان دارد؟
۱۲چاره این است و ندارم بِه از این رأیِ دگر
که دهم جایِ دگر، دل، به دلآرایِ دگر
۱۳چشمِ خود فرش کنم زیرِ کفِ پایِ دگر
بر کفِ پایِ دگر، بوسه زنم جایِ دگر
۱۴بعد از این رایِ من این است و همین خواهد بود
من بر این هستم و البتّه چنین خواهد بود
۱۵پیشِ او، یارِ نو و یارِ کهن، هر دو یکیست
حرمتِ مدّعی و حرمتِ من، هر دو یکیست
۱۶قولِ زاغ و غزلِ مرغِ چمن، هر دو یکیست
نغمهٔ بلبل و غوغایِ زَغَن، هر دو یکیست
۱۷این، ندانسته که قَدْرِ همه، یکسان نبوَد
زاغ را مرتبهٔ مرغِ خوشالحان نبوَد
۱۸چون چنین است، پیِ کارِ دگر باشم بِه
چند روزی، پیِ دلدارِ دگر باشم، بِه
۱۹عَندَلیبِ گُلِ رخسارِ دگر باشم، بِه
مرغِ خوشنغمهٔ گلزارِ دگر باشم، بِه
۲۰نوگلی کو که شوم بلبلِ دستانسازش؟
سازم از تازهجوانانِ چمن، ممتازش
۲۱آن که بر جانم از او دمبهدم آزاری هست
میتوان یافت که بر دل ز منش، باری هست
۲۲از من و بندگیِ من اگرش عاری هست
بفروشد که به هر گوشه، خریداری هست
۲۳به وفاداریِ من نیست در این شهر کسی
بندهای همچو مرا هست خریدار بسی
۲۴مدتی، در رهِ عشقِ تو دویدیم، بس است
راهِ صد بادیهٔ درد بریدیم، بس است
۲۵قدم از راهِ طلب باز کشیدیم، بس است
اول و آخرِ این مرحله دیدیم، بس است
۲۶بعد از این، ما و سرِ کویِ دلآرایِ دگر
با غزالی به غزلخوانی و غوغایِ دگر
۲۷تو مپندار که مِهر از دلِ محزون نرود
آتشِ عشق به جان افتد و بیرون نرود
۲۸وین محبت به صد افسانه و افسون نرود
چه گمان غلط است این «برود، چون نرود»؟
۲۹چند کس از تو و یارانِ تو آزرده شود؟
دوزخ از سردیِ این طایفه، افسرده شود
۳۰ای پسر! چند به کامِ دگرانت بینم؟
سرخوش و مست ز جامِ دگرانت بینم
۳۱مایهٔ عیشِ مدامِ دگرانت بینم
ساقیِ مجلسِ عامِ دگرانت بینم
۳۲تو چه دانی که شدی یارِ چه بیباکی، چند؟
چه هوسها که ندارند هوسناکی، چند
۳۳یارِ این طایفهٔ خانهبرانداز مباش
از تو حیف است، به این طایفه، دمساز مباش
۳۴میشوی شُهره به این فرقه، همآواز مباش
غافل از لعبِ حریفانِ دغلباز مباش
۳۵بِه که مشغول به این شغل نسازی خود را
این نه کاریست، مبادا که ببازی خود را
۳۶در کمینِ تو بسی عیبشماران هستند
سینه پردرد ز تو، کینهگذاران هستند
۳۷داغ بر سینه ز تو، سینهفکاران هستند
غرض این است که در قصدِ تو یاران هستند
۳۸باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری
واقفِ کشتیِ خود باش که پایی نخوری
۳۹گر چه از خاطر وحشی، هوسِ رویِ تو رفت
وز دلش آرزویِ قامتِ دلجویِ تو رفت
۴۰شد دلآزرده و آزردهدل از کوی تو رفت
با دلِ پُر گِلِه از ناخوشیِ خویِ تو رفت
۴۱حاشَ لِلَّه که وفایِ تو فراموش کند
سخنِ مصلحتآمیزِ کسان، گوش کند
۴۲