بار فراق بستم و ، جز پای خویش را
کردم وداع جملهٔ اعضای خویش را
۱گویی هزار بند گران پاره میکنم
هر گام پای بادیه پیمای خویش را
۲در زیر پای رفتنم الماس پاره ساخت
هجر تو سنگریزهٔ صحرای خویش را
۳هر جا روم ز کوی تو سر بر زمین زنم
نفرین کنم ارادهٔ بیجای خویش را
۴عمر ابد ز عهده نمیآیدش برون
نازم عقوبت شب یلدای خویش را
۵وحشی مجال نطق تو در بزم وصل نیست
طی کن بساط عرض تمنای خویش را
۶