عقل و دولت ساعت سعدی نمودند اختیار
ساعت سعدی هزارش سعد اکبر پیشکار
۱ساعتی کان ساعت از خوبی گلستان ارم
در نخستین گام گردد باغ فردوست دچار
۲ساعتی کان ساعت ار آبی رود همراه ابر
باز گردد قطرههایش گشته در شاهوار
۳ساعتی کان ساعت ار گشتی سکندر کامجوی
یافتی سر چشمهٔ خضر از بن دندان مار
۴ساعتی کان ساعت ار طالع شود مهر از افق
تا به شام روز محشر تابد از نصف النهار
۵ساعتی کان ساعت ار آید برون از بیضه بوم
بر دمد پر همایش از یمین و از یسار
۶ساعتی کان ساعت ار سر بر زند تاج خروس
گیرد از سیمرغ بروی شاهی مرغان قرار
۷ساعتی الحق چه ساعت ، ساعتی کثار آن
زر برون ریز ز خارا گل برون آید ز خار
۸ساعتی الحق چه ساعت ساعت سعدی کزو
سعد گردون دارد آثار سعادت مستعار
۹در چنین وقت همایونی و فرخ ساعتی
زد به دولت خیمه بیرون داور جم اقتدار
۱۰خیمهای زان عرصه گیتی پر از میخ و طناب
منتهای طول و عرضش طول و عرض روزگار
۱۱خیمهای کاندر میانش وهم را گر سر دهند
پر بگردد لیک آخر ره نیاید بر کنار
۱۲خیمهای کایمن شوند اهل قیامت ز آفتاب
گر کسش در عرصهٔ محشر زند روز شعار
۱۳خیمهای باید که باشد اینچنینش طول و عرض
تا سپهر حشمت و شوکت در او گیرد قرار
۱۴زینت اقبال و دولت زیور فر و شکوه
حلیهٔ ملک و ملک پیرایهٔ عز و وقار
۱۵شاه دریا دل غیاث الدین محمد کز کفش
کان برآرد الامان و بحر گوید زینهار
۱۶در پناه پاس او روشن بماند سالها
در میان آب همچون دیدهٔ ماهی شرار
۱۷هستی از عالم گریزد تا در ملک عدم
گر ز جیش قهر او بر دهر تازد یک سوار
۱۸ایمنی در ملک تا حدیست کز انصاف او
آشیان گیرند مرغان در میان رهگذار
۱۹گر ز رای روشن او پرتو افتد در جهان
حامله خورشید زاید در سواد زنگبار
۲۰بسکه سر دارد تنفر در تن بدخواه او
چون به پای دار عبرت جا کند آن نابکار
۲۱از زمین نارفته پایش بر سر کرسی هنوز
سر بود از شوق رقصان بر فراز چوب دار
۲۲کوه را گر بر کمر زد از کمر افتاد کوه
هست تیغ باطنش قائم مقام ذوالفقار
۲۳اطلس گردون به قد لامکان بودی بلند
گر ز قدر همتت میبود او را پود و تار
۲۴آسمان گر داشتی دستی چو دست همتت
بر سر قدر تو گوهرهای خود کردی نثار
۲۵میدهد عدل تو میلش از بروت شیر نر
میکشد چون سرمه آهو بره اندر مرغزار
۲۶روضه فردوس بزم تست کاندر ساحتش
هر چه در دل بگذرد حاضر شود بی انتظار
۲۷گر ز بزم خرمت بادی وزد در بوستان
آورد گلبن به جای گل لب پر خنده بار
۲۸دفتر جود خداوندان احسان نزد کیست
گو بیا و آنچه ارباب کرم دارد بیار
۲۹تا بیارم فصلی از جودت که دفتر را تمام
ز آب پیشانی بشوید بسکه گردد شرمسار
۳۰پیش دست گوهر افشانت که فوق دستهاست
وز گهرباریش پر در گشته دامان بحار
۳۱هست دریا کید و در یوزهٔ گوهر کند
اینکه بعضی ابر میخوانندش و بعضی بخار
۳۲دین پناها داورا شاها رعیت پرورا
باد بر دور تو یارب دور گیتی را مدار
۳۳رو به هر جانب که رخش عزم راند بخت تو
کامران آنجا روی آیی از آنجا کامکار
۳۴میروی اندر سر راه وداعت مرد وزن
پای در گل ماندهاند از آب چشم اشکبار
۳۵گرنه در زنجیر بودندی ز موج آب چشم
کس نماندی کز پیت نشتافتی دیوانه وار
۳۶خیمه تا بیرون زدی از شهر شهری کز خوشی
بود چون دارالقراری گشت چون دارالبوار
۳۷از برونش برنخیزد جز غریو الحذر
وز درونش برنیاید جز خروش الفرار
۳۸شد چنان آب و هوا موحش که نفرت میکند
طایران از شاخسار و ماهیان از جویبار
۳۹گر جدار و سقف را بودی در او پای گریز
این زمان در خانهها نی سقف ماندی نی جدار
۴۰تو هنوز اندر کنار شهر و اینها در میان
آه اگر از شهر یک منزل روی ای شهریار
۴۱حال شهر اینست حال ساکنانش را مپرس
کارشان صعب است صبریشان دهد پروردگار
۴۲مضطرب، آشفته خاطر، تنگدل اندوهناک
هم وضیع و هم شریف و هم صغیر و هم کبار
۴۳خود بفرما چون ضعیفان را نگردد دل دو نیم
لاشه لنگ و شیشه دربار و گذر بر کوهسار
۴۴دست از تریاک کوتاه است و جان اندر خطر
پا نهی تاریک شب چون بر در سوراخ مار
۴۵از پریشانی فرامش کرده مادر طفل خویش
بلکه رفته شیر هم از یاد طفل شیرخوار
۴۶هر جماعت در خیالی هر گروه اندر غمی
این که چون آرام گیرد وان که چون گیرد قرار
۴۷چون قوی زور آورد دارد ضعیفان را که پاس
گر جهد بادی به دامان که آویزد غبار
۴۸گرگهای تیز دندان را که دندان بشکنند
وین لگد زن استران را چون توان کردن جدار
۴۹مفلسان در غم که دیگر کیسهها چون پر کنند
اولا وحشی که پر میکرد سالی چند بار
۵۰آسمان قدرا بلند اقبال شاها، زانکه هست
بر عنان توسنت دست مه و مهر استوار
۵۱زیر ران داری براق گرم بر عیوق تاز
کز پی معراج دولت بر نشاندت کردگار
۵۲هر قدم طی کن سپهری تا فضای لامکان
لامکان یعنی بساط بارگاه شهریار
۵۳تا ببینی کاندران ایوان که دارد جز تو قدر
تا ببینی کاندران خلوت که دارد جز تو بار
۵۴تا ببینی سلطنت را کیست صاحب مشورت
تا ببینی مملکت را کیست صاحب اختیار
۵۵تا تو باشی دیگری را کس نخواهد برد نام
بود این اصل سخن کردم به این حرف اختصار
۵۶تا چنین باشد که باشد در شمار شهر و کوی
چون شود بر روی صحرا خیمهای چند استوار
۵۷شهر معموری شود هر جا که فرمایی نزول
دولتش دروازهبان و حفظ یزدانش حصار
۵۸