منع مهر غیر نتوان کرد یار خویش را
هر که باشد، دوست دارد دوستار خویش را
۱هر نگاهی از پی کاریست بر حال کسی
عشق میداند نکو آداب کار خویش را
۲غیر گو از من قیاس کار کن این عشق چیست
میکند بیچاره ضایع روزگار خویش را
۳صید ناوک خورده خواهد جست، ما خود بسملیم
ای شکار افکن بتاز از پی شکار خویش را
۴با تو اخلاصم دگر شد بسکه دیدم نقض عهد
من که در آتش نگردانم عیار خویش را
۵بادهٔ این شیشه بیش از ساغر اغیار نیست
بشکنیم از جای دیگر ما خمار خویش را
۶کار رفت از دست ،وحشی پای بستی کن ز صبر
این بنای طاقت نااستوار خویش را
۷