آنکه جان بخش و جان ستان باشد
لطف و قهر خدایگان باشد
۱آفتابی که سایهٔ چترش
بر سر شاه خاوران باشد
۲پادشاهی که ساحت بارش
عرصهٔ ملک جاودان باشد
۳شاه تهماسب آنکه دست و دلش
ضامن رزق انس وجان باشد
۴کبک را در پناه مرحمتش
شهپر باز سایبان باشد
۵صعوه را در زمان معدلتش
حلقهٔ مار آشیان باشد
۶از پی دفع و رفع هر منهی
قاضی نهیش آنچنان باشد
۷که ز بیمش عروس نغمهٔ نی
در پس پردهها نهانباشد
۸گر شود آمر ، آمر نهیش
ناهی خنده زعفران باشد
۹پنبه ایمن بود ز آتش اگر
حفظش او را نگاهبان باشد
۱۰بود از گرگ میش باج ستان
هر کجا عدل او شبان باشد
۱۱پیش نعل سمند او خارا
همچو در پیش مه کتان باشد
۱۲ذات او جوهری که عالم ازو
مخزن گنج شایگان باشد
۱۳وه چه گنجی که بر سرش مه و سال
اژدر چرخ پاسبان باشد
۱۴نیست فرق از وجود تا به عدم
قهرش آنجا که قهرمان باشد
۱۵همه ضرب عصای دربانش
بر سر پادشاه و خان باشد
۱۶گرد قصرش کتابهٔ سیمین
ثانی اثنین کهکشان باشد
۱۷ای که بر شقههای رایت تو
رقم فتح جاودان باشد
۱۸غیر میزان بار انعامت
کیست آن کز تو سرگران باشد
۱۹نبود لعل آتشین پیکر
آنکه در جوف کان نهان باشد
۲۰بلکه از رشک معدن کف تو
آتش اندر نهاد کان باشد
۲۱معطی رزق خلق گردد آز
گر ترا زله بند خوان باشد
۲۲جوع گردد ز امتلا رنجور
گر به خوان تو میهمان باشد
۲۳اهل مهمانسرای عالم را
لطف عام تو میزبان باشد
۲۴خصم جاهت اگر ز فر همای
طالب رفعت مکان باشد
۲۵به فلک خواهدش رساند همای
لیک وقتی که استخوان باشد
۲۶در فضایی که بهر گوی زدن
باد پای تو تک زنان باشد
۲۷چون غلامان به دوش ترک سپهر
از مه عید صولجان باشد
۲۸به مثل آب خضر اگر طلبند
در دیار تو رایگان باشد
۲۹در مقامی که شیر رایت را
حمله بر گاو آسمان باشد
۳۰بر هوا گرد سرکشان سپاه
قیروان تا به قیروان باشد
۳۱بسکه گرد از زمین رود بالا
زیر پا آسمان عیان باشد
۳۲از سر تیغ گردن افرازان
رخنه در فرق فرقدان باشد
۳۳در مقام وداع گردون را
روبرو همچو توأمان باشد
۳۴آنکه از تیر در کمینگه رزم
رود از جا زه کمان باشد
۳۵وانکه از خصم در گذرگه حرب
بجهد ناوک یلان باشد
۳۶تن گردان ز غایت پیکان
راست چون شاخ ارغوان باشد
۳۷خون سرگشتهای که در نگری
همه در گردن سنان باشد
۳۸مرگ را پیش تیغ بیزنهار
بانک زنهار بر زبان باشد
۳۹هر خدنگی که از کمان بجهد
نایب مرگ ناگهان باشد
۴۰آن کز آن رزم جان برد بیرون
افعی رمح سرکشان باشد
۴۱بر سر کشته با لباس سیاه
زاغ را شیون و فغان باشد
۴۲ای خوش آن ابلق فلک سرعت
که چو مهرت به زیر ران باشد
۴۳شعلهٔ خرمن جهان گردد
آتشی کز سمش جهان باشد
۴۴از صدای صهیل خود گذرد
هر کجا مطلق العنان باشد
۴۵بر سر آب ، همچو باد رود
بر سر نار چون دخان باشد
۴۶که نه از نم بر او اثر یابند
که نه از خوی بر او نشان باشد
۴۷بر تو از بهر دفع کید حسود
آسمان ان یکاد خوان باشد
۴۸بر زمین فتنهای که بود از آن
باز گویند تا زمان باشد
۴۹نبود جز خط محیط افق
که از آن فتنه بر کران باشد
۵۰بدن و جان بهم نپردازند
بسکه آشوب در جهان باشد
۵۱از تو آواز القتال رسد
وز عدو بانگ الامان باشد
۵۲ای که شکر تو بر زبان آرد
هر کرا قوت بیان باشد
۵۳رایت مدحت تو افرازد
هر کرا خامه در بنان باشد
۵۴تیره ابریست کلک من که مدام
در ثنای تو در فشان باشد
۵۵برق معنی کز این سحاب جهد
میل چشم مخالفان باشد
۵۶از مداد زبان خامهٔ من
خصم را مهر بر دهان باشد
۵۷با چنان نظم مدعی خواهد
که سخن ساز و نکته دان باشد
۵۸شعر استاد نظم خویش آرد
کان چو اینست و این چو آن باشد
۵۹بوریا باف بین که میخواهد
بوریا همچو پرنیان باشد
۶۰پیش بیننده لعل رمانی
گرچه مانند ناردان باشد
۶۱لیک در حد ذات چون نگری
فرق بسیار در میان باشد
۶۲کی به جای شکار شهبازان
حد پرواز ماکیان باشد
۶۳خویش را جوهری شمارد لیک
خزفش مایهٔ دکان باشد
۶۴بیت معمور من که در بامش
کلک در پاش ناودان باشد
۶۵کی رسد وهم در نشیبش اگر
طوبی و سدره نردبان باشد
۶۶جلوهٔ شاهد معانی از او
جلوهٔ حور از جنان باشد
۶۷ساحت معنی وسیعش را
که نه امکان امتحان باشد
۶۸تا مساحت کند ز کاهکشان
در کف چرخ ریسمان باشد
۶۹قصر نظمی چنین بلند و مرا
پستی خاک آستان باشد
۷۰رفتم از دست تا به چند کسی
پایمال ره هوان باشد
۷۱نفع من سر به سر ضرر گردد
سود من یک به یک زیان باشد
۷۲خصم در پیش من چو تیغ شود
دوست پیش آید و فسان باشد
۷۳سد قران رفت نجم بخت مرا
همچنان با ذنب قران باشد
۷۴مرئی از بخت من نشد خط عیش
دیدهٔ بخت ناتوان باشد
۷۵با چنین غصههای جان فرسا
من فرسوده را چه جان باشد
۷۶آهم از دل ز سرد مهری چرخ
سرد چون باد مهر جان باشد
۷۷شاد باش از خزان غم وحشی
که بهار از پی خزان باشد
۷۸شادی و غم به کس نمیماند
عاقل آنکس که شادمان باشد
۷۹همچو گل با دو روزه فرصت عمر
به تماشای بوستان باشد
۸۰نقد هستی چو میرود باری
صرف گلگشت گلستان باشد
۸۱در دعای گل حدیقهٔ ملک
همه تن غنچه سان لسان باشد
۸۲تا الف جا کند به ضمن زمان
علمت را ظفر ضمان باشد
۸۳تا نشانی بود ز پادشهی
چاکرت پادشه نشان باشد
۸۴توسن کام زیر ران دائم
شخص بخت تو کامران باشد
۸۵باد حکمت روان به خانهٔ چرخ
تا بدن خانهٔ روان باشد
۸۶شمع رای جهانفروز ترا
جرم خورشید شمعدان باشد
۸۷اثر عون شحنهٔ عضبت
خنجر و حنجر عوان باشد
۸۸تا ز مرآت دیده عینک را
صورت این اثرعیان باشد
۸۹که دهد چشم پیر را پرتو
پردهٔ دیده جوان باشد
۹۰به نظر بازی تو پیر سپهر
عینکش عین فرقدان باشد
۹۱