الاهی تا زمین باد و زمان باد
به حکمت هم زمین هم آسمان باد
۱کمین جولانگه خورشید رایت
فضای باختر تا خاوران باد
۲زمین مسندگه کمتر غلامت
بساط قیروان تا قیروان باد
۳پناه ملک و ملت میرمیران
که امرت حکم فرمای جهان باد
۴جناب و سدهٔ فرهنگ و بختت
ملاذ و ملجاء پیر و جوان باد
۵حریم ساحت انصاف و عدلت
مقر و مأمن امن و امان باد
۶به کاخ همتت اطباق افلاک
به جای پایههای نردبان باد
۷ابد پیوند عمر دیر پایت
بقای جاودانی را ضمان باد
۸به شکر نوبهار فیض عامت
چو سوسن برگها یکسر زبان باد
۹به ذکر خیر فروردین لطفت
تمام غنچههای گل دهان باد
۱۰گل فصل ربیع دولت تو
سپردار ریاحین از خزان باد
۱۱تف کین تو با دمسری مهر
چو آتش در هوای مهر جان باد
۱۲ریاضی کن شد از بخت تو سرسبز
درخت آن درفش کاویان باد
۱۳زلال چشمهٔ بخت بلندت
نهال انگیز جوی کهکشان باد
۱۴در آن ایوان که بنشینی چو شاهان
گدایی منصب سلطان و خان باد
۱۵به مسندگاه بیهمتا نشینی
گدای کشورت خسرو نشان باد
۱۶ز عالم گیر شاهان جهان بخش
غلام کمترت کشور ستان باد
۱۷دیاری را که خواهد فتنه ویران
در او آثار قهرت قهرمان باد
۱۸چو مرزی خواهد آبادانی از من
در او تأثیر لطفت مرزبان باد
۱۹از آن سوی مکان وز لامکان هم
ز قدرت کاروان در کاروان باد
۲۰به اردوی جلالت کآسمانست
ز رفعت سایبان در سایبان باد
۲۱ز راه رفعتت گردی که خیزد
غبار دیدهٔ وهم و گمان باد
۲۲مسیر اختران در سیر امرت
به سان گوهر اندر ریسمان باد
۲۳خطوط نورخورشید جلالت
صف مژگان و چشم فرقدان باد
۲۴سمندت هم به پیکر هم به پویه
به رخش آسمانی توأمان باد
۲۵سپهرت باد یکران وز مه نو
کهن داغ تواش بر روی ران باد
۲۶برای جامعه جاوید مهتاب
ز حفظت تاب در تاب کتان باد
۲۷پی اسباب خصم اشک پاشت
در آتشخانه نم را پاسبان باد
۲۸به کیف و کم گزندی نارسیده
ز حفظت آب و آتش را قران باد
۲۹ز فیضت بر سر دریای آتش
به جای دود نیلوفر عیان باد
۳۰جهان را بخششت بی بحر و کانست
دل و دستت به جای بحر و کان باد
۳۱شکسته وقت تعجیل عطایت
در سد خانه گنج شایگان باد
۳۲به سودای سر بازار جودت
متاع هر دو عالم رایگان باد
۳۳ز عدلت در زوایای زمانه
عقاب و صعوه در یک آشیان باد
۳۴به تیهو باز را در دور دادت
نه تنها وصل ، وصلت درمیان باد
۳۵عزالان را به دورت دست بازی
همه با سبلت شیر ژیان باد
۳۶به عهد انتقامت پای پشه
لگد کوب سر پیل دمان باد
۳۷شب از آسایش ایام عدلت
ز دوش گرگ بالین شبان باد
۳۸ز بیمت خنجر وشمشیر مریخ
گروگان عصا و طیلسان باد
۳۹در آب افتد اگر برخی زخمت
روان چون آتش اندر پرنیان باد
۴۰پی قربانگه عید جلالت
اسد گاو فلک را پاسبان باد
۴۱چو کلب گرسنه از خوان جودت
اسد در حسرت یک استخوان باد
۴۲رسیده جان به لب از جوع کلبی
بداندیش تو بر هر در دوان باد
۴۳بسان سگ دو چشمش چار و هر چار
سفید اندر ره یک پاره نان باد
۴۴در زندان قهر ایزدی را
سر خصمت به جای آستان باد
۴۵به هر در کز اجل بانگی بر آید
در او طفل عدویت در فغان باد
۴۶به چاهی در رود هر جا نهد پای
ز بس بند بداندیشت گران باد
۴۷سمند تند عمر دشمنت را
عنان در دست مرگ ناگهان باد
۴۸رگ و پی ریشه ریشه خون بر او خشک
ز خوفت خصم را چون زعفران باد
۴۹چو راز اندر نهاد راز داران
به سر نیستی خصمت نهان باد
۵۰اجل چون دست بندد بر حسودت
بلا تیر و قضای بد کمان باد
۵۱اجل چون غرق خون آید ز رزمی
سر بد خواهت او را بر سنان باد
۵۲چو تیر روی ترکش آزماید
جگرگاه بداندیشت نشان باد
۵۳هزاران سر محرومی کشیده
عدویت را میان جسم و جان باد
۵۴به گاه صور هم جان و تنش را
همان سدی که بود اندر میان باد
۵۵سخندان داورا، معنی شناسا
ثنایت زیور نطق و بیان باد
۵۶چو وحشی گرچه چوی وحشی یکی نیست
هزارت مدح گوی و مدح خوان باد
۵۷اگر یک نکته سنجد کلک نطقش
ورای مدح تو سهو اللسان باد
۵۸به عکس این دو سال رفته با او
ترا احسان و لطف بی کران باد
۵۹ز دست بخششت در آستینش
کلید قفل گنج شایگان باد
۶۰ز تفصیل عطاهای تو او را
به هر هنگامهای سد داستان باد
۶۱ز بس لطف تو طبع بذله سنجش
پشیمان از ثنای دیگران باد
۶۲الا تا بعد باشد لازم جسم
الا تا جسم محتاج مکان باد
۶۳به گیتی هرکجا صاحب مکانیست
به حکمت زنده چون جسم از روان باد
۶۴