به مجنون گفت روزی عیبجویی
که پیدا کن به از لیلی نکویی
۱که لیلی گرچه در چشم تو حوریست
به هر جزوی ز حسن او قصوریست
۲ز حرف عیبجو مجنون برآشفت
در آن آشفتگی خندان شد و گفت
۳اگر در دیدهٔ مجنون نشینی
به غیر از خوبی لیلی نبینی
۴تو کی دانی که لیلی چون نکویی است
کزو چشمت همین بر زلف و رویی است
۵تو قد بینی و مجنون جلوهٔ ناز
تو چشم و او نگاه ناوکانداز
۶تو مو بینی و مجنون پیچش مو
تو ابرو، او اشارتهای ابرو
۷دل مجنون ز شکّرخنده خونست
تو لب میبینی و دندان که چونست
۸کسی کاو را تو لیلی کردهای نام
نه آن لیلیست کز من برده آرام
۹اگر میبود لیلی بد نمیبود
ترا رد کردن او حد نمیبود
۱۰مزاج عشق بس مشکل پسند است
قبول عشق برجایی بلند است
۱۱شکار عشق نبود هر هوسناک
نبندد عشق هر صیدی به فتراک
۱۲عقاب آنجا که در پرواز باشد
کجا از صَعوه صید انداز باشد
۱۳گوزنی بس قویبنیاد باید
که بر وی شیر سیلی آزماید
۱۴مکن باور که هرگز تر کند کام
ز آب جو نهنگ لُجّهآشام
۱۵دلی باید که چون عشق آورد زور
شکیبد با وجود یک جهان شور
۱۶اگر داری دلی در سینهٔ تنگ
مجال غم در او فرسنگ فرسنگ
۱۷صلای عشق درده ورنه زنهار
سر کوی فراغ از دست مگذار
۱۸در آن طوفان که عشق آتشانگیز
کند باد جنون را آتشآمیز
۱۹اساسی گر نداری کوهبنیاد
غم خود خور که کاهی در ره باد
۲۰یکی بحر است عشق بیکرانه
در او آتش زبانه در زبانه
۲۱اگر مرغابیای اینجا مزن پر
در این آتش سمندر شو سمندر
۲۲یکی خیل است عشق عافیتسوز
هجومش در ترقی روز در روز
۲۳فراغ بال اگر داری غنیمت
ازین لشکر هزیمت کن هزیمت
۲۴ز ما تا عشق بس راه درازیست
به هر گامی نشیبی و فرازیست
۲۵نشیبش چیست؟ خاک راه گشتن
فراز او کدام؟ از خود گذشتن
۲۶نشانِ آنکه عشقش کارفرماست
ثبات سعی در قطع تمناست
۲۷دلیل آنکه عشقش در نهاد است
وفای عهد بر تَرک مراد است
۲۸چه باشد رکن عشق و عشقبازی ؟
ز لوث آرزو گشتن نمازی
۲۹غرضها را همه یک سو نهادن
عنان خود به دست دوست دادن
۳۰اگر گوید در آتش رو، روی خوش
گلستان دانی آتشگاه و آتش
۳۱وگر گوید که در دریا فکن رخت
روی با رخت و منّتدار از بخت
۳۲به گردن پاس داری طوق تسلیم
نیابی فرق از امید تا بیم
۳۳نه هجرت غم دهد نی وصل شادی
یکی دانی مراد و نامرادی
۳۴اگر صد سال پامالت کند درد
نیامیزد به طرف دامنت گرد
۳۵به هر فکر و به هر حال و به هر کار
چه در فخر و چه در ننگ و چه در عار
۳۶به هر صورت که نبود ناگزیرت
بجز معشوق نبود در ضمیرت
۳۷