چو آن زرین قلم از خانهٔ زر
کشید از سیم مدبر لوح اخضر
۱سرای چرخ خالی شد ز کوکب
چو آخرهای روز از طفل مکتب
۲به مکتبخانه حاضر گشت ناظر
به راه خانهٔ منظور ناظر
۳ز حد بگذشت و منظورش نیامد
دوای جان رنجورش نیامد
۴زبان از درس و لب از گفتگو بست
ز بیصبری ز جای خویش بر جست
۵ز مکتب هر زمان بیرون دویدی
فغان از درد محرومی کشیدی
۶ادیب کاردان از وی برآشفت
به او از غایت آشفتگی گفت
۷که اینها لایق وضع شما نیست
مکن اینها که اینها خوشنما نیست
۸ز هر بادی مکش از جای خود پا
بود خس کو به هر بادی شد از جا
۹ندارد چون وقاری باد صرصر
بود پیوسته او را خاک بر سر
۱۰نگردد غرق کشتی وقت توفان
چو با لنگر بود بر روی عمان
۱۱مکن بی لنگری زنهار ازین پس
چو زر باشد سبک نستاندش کس
۱۲نداری انفعال این کارها چیست
نبودی این چنین هرگز ترا چیست
۱۳چنین گیرند آیین خرد یاد
خردمندی چنین است آفرین باد
۱۴چنین یارب کسی بی درد باشد
ز غیرت اینقدرها فرد باشد
۱۵ز غیرت آتشی در ناظر افتاد
ز دامن لوح زد بر فرق استاد
۱۶نهاد از دامن ارشاد تخته
زد آخر بر سر استاد تخته
۱۷وز آنجا شد پریشان سوی منزل
رخی چون کاه و کوه درد بر دل
۱۸در این گلشن که چون غم نیست هرگز
جفایی بیش از آن دم نیست هرگز
۱۹که از جانانه باید دور گشتن
ز درد دوریش رنجور گشتن
۲۰درین ناخوش مقام سست پیوند
چه ناخوشتر ازین پیش خردمند
۲۱که باشد یار عمری با تو دمساز
کند هر لحظه لطفی دیگر آغاز
۲۲به بزم وصل مدتها درآیی
ز نو هر دم در عیشی گشایی
۲۳به ناگه حیلهای سازد زمانه
فتد طرح جدایی در میانه
۲۴خوش آنکس را که خوبا دلبری نیست
به وصل دلبران او را سری نیست
۲۵ز سوز عشق او را نیست داغی
ز عشق و عاشقی دارد فراغی
۲۶چنین تا کی پریشان حال گردیم
بیا وحشی که فارغ بال گردیم
۲۷به کنج عافیت منزل نماییم
در راحت به روی دل گشاییم
۲۸کسی را جای در پهلو نگیریم
به وصل هیچ یاری خو نگیریم
۲۹که باری محنت دوری نباشد
جفا و جور مهجوری نباشد
۳۰