ز بحر بسکه برد آب سوی دشت سحاب
سراب بحر شود عنقریب و بحر سراب
۱گرفته روی زمین آب بحر تا حدی
کهگر کسی متردد شود پیاده در آب
۲چنان بود که ز فرقش کلاه بارانی
گهی نماید و گاهی نهان شود چو حباب
۳غریب نیست که گردد ز شست و شوی غمام
به رنگ بال حواصل سفید پرغراب
۴عجب که بند شود تا به پشت گاو زمین
نعوذباله اگر پا فرو رود به خلاب
۵چنان ز بادیه سیلاب موج رفته به اوج
که نسر چرخ چو مرغایی است بر سر آب
۶شد انطفای حرارت بدان مثابه که موم
رود در آتش و نقصان نیابد از تف و تاب
۷هوا فسرده به حدی که وام کرده مگر
برودت از دم بدخواه شاه عرش جناب
۸علی سپهر معالی که در معارج شأن
کنند کسب مراتب ز نام او القاب
۹مگر خبر شد ازین اهل کفر و طغیان را
که فارغند ز بیم عقاب و خوف عذاب
۱۰که تا معاند او باشد و مخالف او
به دیگری نرسد نوبت عذاب و عقاب
۱۱چو بر سپهر زند بانگ ثابتات شوند
ز اضطراب چو بر سطح مستوی سیماب
۱۲روای منجم و از ارتفاع مهر مگو
که مهر پایهٔ قدرش ندیده است به خواب
۱۳به ذروهای که بود آفتاب رفعت او
فتاده پهلوی تقویم کهنه اصطرلاب
۱۴به نعل دلدل او چون رسد مه نو تو
رو ، ای سپهر و مپیمای بیش از این مهتاب
۱۵سواره بود و ز دنبال او فلک میگفت
خوشا کسی که تو را بوسه میزند به رکاب
۱۶زهی احاطهٔ علم تو آنچنان که تو را
ز نکتهای شده مکشوف سر چار کتاب
۱۷تو با نبی متکلم شدی در آن خلوت
که بی فرشته رود با خدا سؤال و جواب
۱۸ضمیر جمله به خصم تو میشود راجع
خدا بود ابدا هر کجا کنند خطاب
۱۹بماند از نظر رحمت خدا مأیوس
به سوی هر که تو یک بار بنگری به عتاب
۲۰ز استقامت عدل تو در صلاح امور
رود شرارت فطرت برون ز طبع شراب
۲۱کند ز تربیتت ذره کار آن خورشید
که خاک تیره شود از فروغ آن زر ناب
۲۲تبارک اله از آن دلدل سپهر سیر
که با براق یکی بود در درنگ و شتاب
۲۳سبکروی که ز سطح محیط کرده عبور
چنانکه دایره ظاهر گشته بر سر آب
۲۴چو میرود حرکاتش ملایم است چنان
که وقت نازکی نغمه جنبش مضراب
۲۵سپهر کوکبه شاها به دیگری چه رجوع
مرا که خاک در تست مرجع از هر باب
۲۶سری که بهر سجود در تو داده خدای
بر آستانهٔ دیگر چرا نهم چو کلاب
۲۷دری که شد ز توکل گشوده بر رخ من
به هیچ باب نبندد مفتحالابواب
۲۸چرا خورم غم روزی چو کرده روز اول
تهیهٔ سبب آن مسبب الاسباب
۲۹چو بیطلب رسد از مطبح تو روزی من
چرا نخوانده به خوان کسی روم چو ذباب
۳۰به فکر مدح تو وحشی ز شر حادثه رست
توان ز حادثه رستن بلی به فکر صواب
۳۱به گاه مدح تو از کثرت ورود سخن
سزد اگر ز عطارد نمایم استکتاب
۳۲رسیدهام ز تو جایی که میکند آنجا
مخدرات سخن جمله بینقاب حجاب
۳۳کسی چگونه کند عیب بکر فکرت من
که دست لطف تو از روی او کشیده نقاب
۳۴به زمرهای سر و کار است اهل معنی را
نه از رسوم سخن با خبر نه از آداب
۳۵کنند زیر و زبر عالمی اگر به مثل
کسی به گاه تکلم غلط کند اعراب
۳۶همیشه تا که به جلاب منقلب نشود
ز انقلاب زمان در دهان مار لعاب
۳۷مخالف تو چنان تلخکام باد به دهر
که طعم زهر دهد در دهان او جلاب
۳۸