زهی ارادهٔ تو نایب قضا و قدر
ستاره امر ترا تابع و فلک منقاد
۱تویی خلاصه آبا و امهات وجود
به سان تو خلفی مادر زمانه نزاد
۲سپهر پیر که تا بوده گشته گرد جهان
به هیچ عهد جوانی چو تو ندارد یاد
۳چو عقل، مایه دانش، چو درک ، منشاء یافت
چو جان ، عزیز وجود و چو روح، پاک نهاد
۴سپهر مرتبه بکتاش بیگ ، ای که نجوم
دوند حکم ترا در عنان رخش چو باد
۵نشان خاتم انگشت امر نافذ تو
به سان موم پذیرند آهن و فولاد
۶بدارد افسر زرین شمع را محفوظ
نگاهبانی حفظ تو از تصرف باد
۷شوند جنبش و آرام جمع در یک جسم
تصالح ار طلبی در میانهٔ اضداد
۸پر از ستاره شود از گهر سپهر نهم
ترا چو موج برآرد محیط طبع جواد
۹کمال جود تو بالقوه ماند زانکه خدای
زمان زمان نکند عالم دگر ایجاد
۱۰رسد به عرصه جاوید پای رهرو عمر
بقای جاه تواش گر کند تهیه زاد
۱۱نمونهای بود از اهل کفر و دعوت نوح
به قصد دشمن دین حمله تو روز جهاد
۱۲زنند نوبت سلطانی تو بر سر چرخ
بلند پایه شود گر به قدر استعداد
۱۳عدو به ششدر غم ماند زانکه اختر بخت
به مدعای تو گردد چو کعبتین مراد
۱۴ز آب دیدهٔ ظالم به دور معدلتت
چو برگ سبز شد از زنگ، خنجر بیداد
۱۵غریب نیست ز نشو و نمای تربیتت
که نفس نامیه سر بر زند ز جیب جماد
۱۶به سعی خلق تو گل ز آب خود برویاند
حدید تافته در جوف کوره حداد
۱۷به هر کشش علم نور سر زند ز قلم
چو وصف رای منیر ترا کنند سواد
۱۸بسان دیده شود چشم صاد روشن ، اگر
دهد ضمیر تواش مردمک به نقطهٔ ضاد
۱۹قضا که حجله طراز عرایس قدر است
به هیچ حجله ندیدهست مثل تو داماد
۲۰از آن مجال که از اقتضای طالع سعد
به بخت نسبت پیوندت اتفاق افتاد
۲۱درون حجله اقبال در دمی سد بار
عروس بخت کند خویش را مبارکباد
۲۲ایا خجسته اثر داور همایون فر
که میرسد ز تو فر همای را امداد
۲۳به قدر خانه جغدی در او خرابه نماند
همای مرحمتت هر کجا که بال گشاد
۲۴خرابه دل وحشی که گشت خانه بوم
امید هست که از فر تو شود آباد
۲۵همیشه تا نبود ناخوشی مثال خوشی
مدام چون دل ناشاد نیست خاطر شاد
۲۶کسی که خوش نبود خاطرش به شادی تو
نصیبش از خوشی و شادی زمانه مباد
۲۷