بر زمین گشتیم تا زد جسم محزون آبله
وه که خوابانید ما را بی تودر خون آبله
۱بسکه از پهلو به پهلو گشتهام در بزم غم
کرده پهلویم سراسر همچو قانون آبله
۲گل شد از خون دشت و دیگر راه بیرون شد نماند
بسکه ما را پاره شده از قطع هامون آبله
۳گر نیاید بر زمین پایش ز شادی دور نیست
در ره لیلی زند چون پای مجنون آبله
۴نسبت خود میکند گوهر به دندانش درست
در کف دستش از آن دارد صدف چون آبله
۵زلف مشکینت که ازهر سو دلی شد بستهاش
چیست هندویی که آوردهست بیرون آبله
۶کی کند باطل مرا دل گرمیی کز مهر اوست
گر فسون خوان را شود لبها ز افسون آبله
۷وه چه بخت است اینکه گر جام شراب آرم به دست
میشود بر دست من از بخت وارون آبله
۸از رکاب زر بکش پا در گذرگاه سلوک
پای سالک را در این راه است گلگون آبله
۹راه جنت کی تواند یافت آن دونی که شد
پای او در جستجوی دنیی دون آبله
۱۰یافت ره در روضه آن کو در ره شاه نجف
کرد پای او ز سیر کوه و هامون آبله
۱۱سرور غالب امیرالمؤمنین حیدر که شد
در طریق جستجویش پای گردون آبله
۱۲رفت مدتها که پا بر خاک نتواند نهاد
در ره او پای انجم نیست جیحون آبله
۱۳یک شرار از قاف قهرش در دل دریا فتاد
جوش زد چندانکه از وی شد گهر چون آبله
۱۴بسکه بر هم زد ز شوق ابر جودش دست خویش
شد کف دست صدف از در مکنون آبله
۱۵ای خوش آن روزی که خود را افکنم در روضهاش
همچو مجنون کرده پا در بر مجنون آبله
۱۶خیز تا راه دعا پوییم وحشی زانکه شد
پای طبع ما ز جست و جوی مضمون آبله
۱۷تا درین گلزار ایام بهاران شاخ گل
آورد از غنچه نورسته بیرون آبله
۱۸آنکه چون گل نیست خندان از نسیم حب او
باد او را غنچه دل غرق خون چون آبله
۱۹