روزی این بیگانگی بیرون کند از خوی خویش
آشنای ما شود مارا بخواند سوی خویش
۱هم رسد روزی که در کار بد آموز افکند
این گره کامروز افکندهست بر ابروی خویش
۲لازم ناکامی عشق است استغنای حسن
نیست جای شکوه گر میراندم از کوی خویش
۳چون پسندم باز فتراک تو ، زیر پا فکن
این سری کز بار او فرسودهام زانوی خویش
۴سود وحشی چهره بر خاک درش چندان که شد
هم خجل از راه او هم منفعل از روی خویش
۵