کردیم نامزد به تو نابود و بود خویش
گشتیم هیچکارهٔ ملک وجود خویش
۱غماز در کمین گهرهای راز بود
قفلی زدیم بر در گفت و شنود خویش
۲من بودم و نمودی و باقی خیال تو
رفتم که پردهای بکشم بر نمود خویش
۳یک وعده خواهم از تو که گردم در انتظار
حاکم تویی در آمدن دیر و زود خویش
۴از چشم من به خود نگر و منع کن مرا
بی اختیار اگر نشوی در سجود خویش
۵گو جان و سر برو، غرض ما رضای تست
حاشا که ما زیان تو خواهیم و سود خویش
۶بزم نشاط یار کجا وین فغان زار
وحشی نوای مجلس غم کن سرود خویش
۷