مستغنی است از همه عالم گدای عشق
ما و گدایی در دولتسرای عشق
۱عشق و اساس عشق نهادند بر دوام
یعنی خلل پذیر نگردد بنای عشق
۲آنها که نام آب بقا وضع کردهاند
گفتند نکتهای ز دوام و بقای عشق
۳گو خاک تیره زر کن و سنگ سیاه سیم
آنکس که یافت آگهی از کیمیای عشق
۴پروانه محو کرد در آتش وجود خویش
یعنی که اتحاد بود انتهای عشق
۵اینرا کشد به وادی و آنرا برد به کوه
زینها بسیست تا چه بود اقتضای عشق
۶وحشی هزار ساله ره از یار سوی یار
یک گام بیش نیست ولیکن به پای عشق
۷