در ماندهام به درد دل بی علاج خویش
و ز بد مزاجی دل کودک مزاج خویش
۱مهر خزانه یافت دل و جان و هر چه بود
جوید هنوز ازین ده ویران خراج خویش
۲جان را مگر به مشعلهٔ دل برون برم
زین روزهای تیره و شبهای داج خویش
۳فرهاد را که بگذرد از سر چه نسبت است
با آنکه مشکل است بر او ترک تاج خویش
۴عذب فرات گو دگری خور که ما خوشیم
با آب شور دیده و تلخ اجاج خویش
۵ای صاحب متاع صباحت تلطفی
کاورده عاجزی به درت احتیاج خویش
۶وحشی رواج نیست سخن را، زبان ببند
تا چند دعوی از سخن بی رواج خویش
۷