از برای خاطر اغیار خوارم میکنی
من چه کردم کاینچنین بیاعتبارم میکنی
۱روزگاری آنچه با من کرد استغنای تو
گر بگویم گریهها بر روزگارم میکنی
۲گر نمیآیم به سوی بزمت از شرمندگیست
زانکه هر دم پیش جمعی شرمسارم میکنی
۳گر بدانی حال من گریان شوی بیاختیار
ای که منع گریه بیاختیارم میکنی
۴گفتهای تدبیر کارت میکنم وحشی منال
رفت کار از دست کی تدبیر کارم میکنی
۵