خوش آن بیدلی که عشقش کافر ماست
تنش در کار جانان رنج فرساست
۱گرش از کارها معزول سازد
به کار خود ورا مشغول سازد
۲چو دست او فرو شوید ز هر کار
برآرد بر سر کارش دگر بار
۳که چون جان باشدش مشغول تن نیز
شود این عشق سازی در بدن نیز
۴تنش چون جان چو آن غم در پذیرد
سراپای وجودش عشق گیرد
۵که چون خورشید جان بر جسم تابد
مزاجش نیز طبع عشق یابد
۶شود از آفتاب عشق جانان
تن چون سنگ او لعل بدخشان
۷چو سنگ او نباشد مانع خور
به بیرون بر زند عشق از درون سر
۸همه عالم فروغ عشق گیرد
در و دیوار نورش در پذیرد
۹چو عکسش بر در و دیوار بیند
به هر جا رو نماید یار بیند
۱۰چو فرهاد از پی خدمت کمربست
کمر در عهدهٔ اینکار دربست
۱۱به گلگون بر نشست آن سرو آزاد
چو سایه در پیش افتاد فرهاد
۱۲چنین رفتند تا نزدیک کوهی
خجسته پیکری ، فرخ شکوهی
۱۳یکی کوه از بلندی آسمان رنگ
ازو خورشید و مه را شیشه بر سنگ
۱۴هزاران چون مجره جویبارش
هزاران جدی و ثور از هر کنارش
۱۵به از کهف از شرافت هر شکافش
هزاران قله همچون کوه قافش
۱۶نشیب او به گردون رهنما بود
فرازش را خدا داند کجا بود
۱۷در او نسرین گردون بس پریده
ولی بر ذرهاش راهی ندیده
۱۸شده با قلعه او سدره همدوش
سپهر از سایهٔ او نیلگون پوش
۱۹مدار آسمان پیرامن او
کواکب سنگهای دامن او
۲۰به سختی غیر این نتوان ستودش
که تاب تیشه فرهاد بودش
۲۱وگر جویی نشان از من کنونش
بود شهرت به کوه بیستونش
۲۲اشارت رفت از آن ماه پریزاد
که آن کوه افکند از تیشه فرهاد
۲۳مگر کوه وجود کوهکن بود
که او را کوه کندن امر فرمود
۲۴که یعنی خویش را از پا درانداز
وزان پس با جمالم عشق میباز
۲۵اگر خواهی به وصلم آشنایی
مرا جا در درون جان نمایی
۲۶ترا کوهی شدهست این وهم و پندار
مرا خواهی ز راه این کوه بردار
۲۷نیم دد تا به کوهم باشد آرام
که در کوه است مأوای دد ودام
۲۸مگر باشد به ندرت کوه قافی
کز او سیمرغ را باشد مطافی
۲۹وزان پس گفت کز صنعت نمایی
چنان خواهم که بازو بر گشایی
۳۰به ضرب تیشه بگشایی ز کهسار
نشیمن گاه را جایی سزاورا
۳۱برون آری به تدبیر و به فرهنگ
رواق و منظر و ایوانی از سنگ
۳۲به نوک تیشه از صنعت نگاری
تمنای دل شیرین برآری
۳۳هر آن صنعت که با خشت و گل آید
ترا از سنگ باید حاصل آید
۳۴نمایی در مقرنس هندسی را
فزایی صنعت اقلیدسی را
۳۵چنان تمثالها بنمایی از سنگ
که باشد غیرت مانی و ارژنگ
۳۶اگر چه دانم این کاریست دشوار
نباشد چون تویی را درخور این کار
۳۷ولی در خیل ما حرفی سرایند
که مردان را به سختی آزمایند
۳۸