ز ره پیمای این صحرای دلگیر
به کوه افتد چنین آواز زنجیر
۱که بود اندر کنار مصر کوهی
نه کوهی سرفراز با شکوهی
۲به خونریز اسیران پافشرده
به بالای سر از کین تیغ برده
۳به کین دردمندانش کمر سخت
ز سنگ او شکسته شیشهٔ بخت
۴ز خاک او ز راه سیل شد چاک
در او شد سینهچاکی هرطرف چاک
۵در او هر پاره سنگ از هر کناری
شده لوح مزار خاکساری
۶ز داغ بیدلانش لاله محزون
به خاکستر نهاده روی پرخون
۷پلنگش را تن از سوز اسیران
به داغ کهنه و نوگشته پنهان
۸ز طرف خشک رودش خنجر خار
چو دندان از لب اژدر نمودار
۹در آن کوه مصیبت بود غاری
بسان گور جای تنگ و تاری
۱۰پر از درد و بلا ماتم سرایی
دهان از هم گشوده اژدهایی
۱۱ز تار عنکبوتش در مرتب
ز دم زلفین آن در کرده عقرب
۱۲درونش چون درون زشت خویان
غم افزا چون وصال تیره رویان
۱۳در او افکنده فرش از جلوه خود مار
ز تار عنکبوتش نقش دیوار
۱۴ز طرف نیل آن صحرا نشیمن
در آن کوه مصیبت ساخت مسکن
۱۵در آن غار بلا انداخت خود را
به کام اژدها انداخت خود را
۱۶ز دلتنگی در آن غمخانهٔ تنگ
سرود بینوایی کرد آهنگ
۱۷که در چنگ بلا تا چند باشم
به زنجیر الم پابند باشم
۱۸مرا گویی خدا از بهر غم ساخت
برای بند و زندان الم ساخت
۱۹مگر چون چرخ عرض خیل غم داد
مرا سلطانی ملک الم داد
۲۰به ملک غم اگر نه شهریارم
ز مو بر سر چه چتراست اینکه دارم
۲۱منم چون موی خود گردیده باریک
چو شام تار روزم گشته تاریک
۲۲به بند بیکسی دایم گرفتار
بسان عنکبوتم رو به دیوار
۲۳چنین تا چند از غم زار باشم
بدینسان روی بر دیوار باشم
۲۴چو پر دلگیر میگردید از غار
قدم میماند بر دامان کهسار
۲۵فغان کردی ز بار کوه اندوه
فکندی هایهای گریه در کوه
۲۶چو یکچندی شد آن وادی مقامش
چو مجنون دام و دد گردید رامش
۲۷چو کردی جا در آن غار غم افزا
گرفتندی به دورش وحشیان جا
۲۸کند تا بزمگاهش را منور
چراغ از چشم خود میکرد اژدر
۲۹زدی دم بر زمین شیر پر آشوب
مقامش را ز دم میکرد جاروب
۳۰منقش متکایش یوز میشد
پلنگش بستر گلدوز میشد
۳۱ز غم یکدم نمیشد آرمیده
به چشم آهوان میدوخت دیده
۳۲به یاد چشم او فریاد میکرد
ز مردم داری او یاد میکرد
۳۳