سلاسل ساز این فرخنده تحریر
کشد زینگونه مطلب را به زنجیر
۱که ناظر داشت در کشتی نشیمن
ز ابر دیده دریا کرد دامن
۲شدی هر روز افزون شوق یارش
که آخر با جنون افتاد کارش
۳گریبان میدرید و آه میزد
ز آه آتش به مهر و ماه میزد
۴چو آتش یافتی بیتاب خود را
دویدی کافکند در آب خود را
۵چو همراهان ازو این حال دیدند
در آن کشتی به زنجیرش کشیدند
۶به زنجیر جنون چون گشت پا بست
سری بر زانوی اندوه بنشست
۷چو آیین جنونش برد از کار
به زنجیر از جنون آمد به گفتار
۸که ای چون زلف خوبان دلارا
اسیر حلقههایت اهل سودا
۹بسی منت بگردن از تو دارم
که یادم میدهی از زلف یارم
۱۰منم در راه تو از پا فتاده
به طوق خدمتت گردن نهاده
۱۱تویی سر رشتهٔ هر عیش و شادی
عجب نیکو به پای من فتادی
۱۲هم آوازی کنی از روی یاری
مرا شبها به کنج بیقراری
۱۳ز قید عقل از یمن تو رستم
عجب سررشته ای دادی به دستم
۱۴نزد مار غمی برسینهات نیش
چرا پیچی بسان مار برخویش
۱۵مرا بر سینه روزنها از آنست
که جسم ناوک غم را نشانست
۱۶ترا در سینه این سوراخها چیست
وجودت زخمدار ناوک کیست
۱۷مرا چشمیست زان هر دم به راهی
که دارم انتظار وصل ماهی
۱۸نمیدانم تو باری در چه کاری
که بر ره حلقههای دیده داری
۱۹درین زندان نهای دیوانه چون من
بگو کز چیست این طوقت به گردن
۲۰نه طوق است این رکاب رخش خواریست
گریبان لباس بیقراریست
۲۱لب چاه مصیبت را نشانیست
برای حرف نومیدی دهانیست
۲۲فغان کاین طوق پامال غمم ساخت
عجب کاری مرا در گردن انداخت
۲۳منم زین طوق چون قمری فغان ساز
به یاد قدت ای سرو سرافراز
۲۴بیا ای کاکلت زنجیر سودا
که زنجیر غمم انداخت از پا
۲۵به زنجیر غمم پامال مگذار
بیا وز پایم این زنجیر بردار
۲۶ز هجر آن خم زلف گره گیر
ندارم دستگیری غیر زنجیر
۲۷به کنج بیکسی اینگونه دربند
به کارم سد گرده زنجیر مانند
۲۸چو زنجیرم بود گر سد دهن بیش
بیان نتوان نمودن یک غم خویش
۲۹به غیر از کنج غم جایی ندارم
بجز زنجیر همپایی ندارم
۳۰مرا کاین است همپا چون نیفتم
ز اشک خویش چون در خون نیفتم
۳۱ز دل برمیکشید آه از سردرد
چنین تا بر کنار نیل جا کرد
۳۲