نوا آموز این دلکش ترانه
پی خواب اینچنین گوید فسانه
۱که چون از رنج دریا رست ناظر
شبی در خواب شد آشفته خاطر
۲چو خوابش برد در چین دید خود را
به جانان عشرت آیین دید خود را
۳به جانان حرف دوری در میان داشت
حدیث شکوهٔ او بر زبان داشت
۴که ای باعث به سرگردانی من
ز عشقت بیسر و سامانی من
۵چه میشد گر در این ایام دوری
که بودم در مقام ناصبوری
۶دل غم دیدهام میساختی شاد
به دشنامی ز من میآمدت یاد
۷ولی عیب تو نتوان کرد این طور
که این صورت تقاضا میکند دور
۸ز شوق وصل جانان جست از خواب
نه بزم خسروی دید و نه اسباب
۹ز دستش رفته آن زلف گره گیر
به جای آن به دستش مانده زنجیر
۱۰همان محنت سرای درد و غم دید
همان زندان و زنجیر و الم دید
۱۱ز طغیان جنون آن بند بگسست
ز همراهان خود پیوند بگسست
۱۲ز محنت جامه میزد چاک و میرفت
ز غم میریخت بر سر خاک میرفت
۱۳چنین تا از فلک بنمود مهتاب
جهان را داد نور شمع مه تاب
۱۴به دمسازی سوی مهتاب رو کرد
به نور ماه ساز گفتگو کرد
۱۵که ای شمع شبستان الاهی
ز یمنت رسته شب از رو سیاهی
۱۶چنان از لوح این ظلمت زدایی
که گردد قابل صورت نمایی
۱۷الا ای پیک عالم گرد شبرو
به روز تیرهام انداز پرتو
۱۸به رسم شبروی اینجا سفر کن
به سوی آفتاب من گذر کن
۱۹بگو کای ماه بیمهر جفا کار
بت نامهربان شوخ دل آزار
۲۰دعایت میرساند خسته جانی
اسیر درد دوری ، ناتوانی
۲۱که ای بیمهر دلداری نه این بود
طریق و شیوهٔ یاری نه این بود
۲۲مرا دادی ز غم سر در بیابان
نشستی خود به بزم عیش شادان
۲۳نیامد از منت یک بار یادی
که گویی بود اینجا نامرادی
۲۴منم شرمنده زین یاری که کردی
همین باشد وفاداری که کردی
۲۵به من از راه و رسم غمگساری
حکایتها که میکردی ز یاری
۲۶دلم میگفت با من کاین دروغست
مکن باور که شمع بیفروغست
۲۷به حرفش خامهٔ رومی نهادم
زبان طعن بر وی میگشادم
۲۸ولی چون دور بزم دوری آراست
سراسر هر چه دل میگفت شد راست
۲۹بگویم راست پر نا مهربانی
نرنجی شیوه یاری ندانی
۳۰چه گفتم بود بیجا این حکایت
مرا باید ز خود کردن شکایت
۳۱که شهری پر پری رخسار دیدم
چنین بیمهر یاری برگزیدم
۳۲مرا هم نیست جرمی بیگناهم
ز دست دل به این روز سیاهم
۳۳اگر دل پای بست او نمیبود
مرا سر بر سر زانو نمیبود
۳۴چو گم گشت از جهان سودایی شب
برون راند از پیش خورشید مرکب
۳۵غلامان پهلو از بستر کشیدند
به جای خویش ناظر را ندیدند
۳۶نمودند از پی او ره بسی طی
ولی از هیچ ره پیدا نشد پی
۳۷خوش آن کاو در بیابانی نهد رو
که هرگز کس نیابد سر پی او
۳۸ز ابر دیده سیل خون گشادند
خروشان روی درصحرا نهادند
۳۹خروش درد بر گردون رساندند
ز طرف نیل سوی مصر راندند
۴۰