جستوجو در اشعار
برای عبارت دقیق، آن را میان «گیومه» یا "نقلقول" بگذارید. اعراب، ی/ي، ک/ك و نیمفاصله در جستوجو مهم نیستند.
پالایش بر پایهٔ شاعر، قالب و اثر
۱۳٬۰۹۹ نتیجه برای «جان» · صفحهٔ ۱۲ از ۱٬۰۹۲
- بخش ۳۶۳ - نگاهیفرین جان در بدن بین اقبال لاهورینگاهیفرین جان در بدن بینبشاخان نادمیده یاسمن بین
- بخش ۱۱۳ - دل من رازدان جسم و جان است اقبال لاهوریدل من رازدان جسم و جان استنپنداری اجل بر من گران است
- بخش ۷۹ - نوا در ساز جان از زخمهٔ تو اقبال لاهورینوا در ساز جان از زخمهٔ توچسان در جانی و از جان برونی
- بخش ۱۴۳ - ز جان بیقرار آتش گشادم اقبال لاهوریز جان بیقرار آتش گشادمدلی در سینهٔ مشرق نهادم
- بخش ۱۰۰ - تفسیر بیت حکیم سنائی رضی الله عنه «آسمانهاست در ولایتِ جان، کارفرمای آسمان جهان» «در ره روح پست و بالاهاست، کوههای بلند و دریاهاست» جلال الدین محمد مولویاین دم ابدال باشد زان بهاردر دل و جان روید از وی سبزهزار
- بخش ۱۷۸ - قصه وکیل صدر جهان کی متهم شد و از بخارا گریخت از بیم جان باز عشقش کشید رو کشان کی کار جان سهل باشد عاشقان را جلال الدین محمد مولویباد جانافزا وخم گردد وباآتشی خاکستری گردد هبا
- بخش ۱۲۴ - بیان آنک مجموع عالم صورت عقل کل است چون با عقل کل بهکژروی جفا کردی صورت عالم ترا غم فزاید اغلب احوال چنانک دل با پدر بد کردی صورت پدر غم فزاید ترا و نتوانی رویش را دیدن اگر چه پیش از آن نور دیده بوده باشد و راحت جان جلال الدین محمد مولویکل عالم صورت عقل کل استکوست بابای هر آنکه اهل قل است
- حکایت مردی گران جان که در بیابان به درویشی رسید عطار نیشابوریبس سبک مردی گران جان میدویددر بیابانی به درویشی رسید
- حکایت خلیلالله که جان به عزرائیل نمیداد عطار نیشابوریچون خلیل الله درنزع اوفتادجان به عزرائیل آسان مینداد
- بخش ۲۲ - یا مسلمان را مده فرمان که جان بر کف بنه اقبال لاهورییا مسلمان را مده فرمان که جان بر کف بنهیا درین فرسوده پیکر تازه جانی آفرین
- بخش ۲۶ - قصهٔ آن حکیم کی دید طاوسی را کی پر زیبای خود را میکند به منقار و میانداخت و تن خود را کل و زشت میکرد از تعجب پرسید کی دریغت نمیآید گفت میآید اما پیش من جان از پر عزیزتر است و این پر عدوی جان منست جلال الدین محمد مولویپر خود میکند طاوسی به دشتیک حکیمی رفته بود آنجا بگشت
- بخش ۳۳ - پیدا کردن سلیمان علیهالسلام کی مرا خالصا لامر الله جهدست در ایمان تو یک ذره غرضی نیست مرا نه در نفس تو و حسن تو و نه در ملک تو خود بینی چون چشم جان باز شود به نورالله جلال الدین محمد مولویهین بیا که من رسولم دعوتیچون اجل شهوتکشم نه شهوتی
