چون خلیل الله درنزع اوفتاد
جان به عزرائیل آسان مینداد
۱گفت از پس شو، بگو با پادشاه
کز خلیل خویش آخر جان مخواه
۲حق تعالی گفت اگر هستی خلیل
بر خلیل خویشتن جان کن سبیل
۳جان همی باید ستد از تو به تیغ
از خلیل خود، که دارد جان دریغ؟
۴حاضری گفتش که ای شمع جهان
ازچه میندهی به عزرائیل جان
۵عاشقان بودند جان بازان راه
تو چرا میداری آخر جان نگاه
۶گفت من چون گویم آخر ترک جان
چونک عزرائیل باشد در میان
۷بر سر آتش درآمد جبرئیل
گفت از من حاجتی خواهای خلیل
۸من نکردم سوی او آن دم نگاه
زانک بند راهم آمد جز اله
۹چون بپیچیدم سر از جبریل من
کی دهم جان را به عزرائیل من
۱۰زان نیارم کرد خوش خوش جان نثار
تا از و شنوم که گوید جان بیار
۱۱چون به جان دادن رسد فرمان مرا
نیم جو ارزد جهانی جان مرا
۱۲در دو عالم کی دهم من جان به کس
تا که او گوید، سخن اینست و بس
۱۳