عاشقی روزی مگر خون میگریست
زو کسی پرسید کاین گریه ز چیست
۱گفت میگویند فردا کردگار
چون کند تشریف رؤیت آشکار
۲چل هزاران ساله بدهد بر دوام
خاصگان قرب خود را بار عام
۳یک زمان زانجا بخود آیند باز
در نیاز افتند خو کرده بناز
۴زان همی گریم که با خویشم دهند
یک نفس در دیدهٔ خویشم نهند
۵چون کنم آن یک نفس با خویشتن
میتوانم کشت ازین غم خویش من
۶باخدا باشم چو بیخود بینیم
تاکه با خود بینیم بد بینیم
۷آن زمان کز خود رهائی باشدم
بیخودی عین خدائی باشدم
۸هر که موئی پای آرد در میان
باز ماند یک سر موی از عیان
۹محو باید مرد در هر دو سرای
پای از سر ناپدید و سر ز پای
۱۰گر سر موئی تفاوت میبود
جمله سر تاپای او بت میبود
۱۱