بود بهلول از شراب عشق مست
بر سر راهی مگر بر پل نشست
۱میگذشت آنجایگه هارون مگر
او خوشی میبود پیش افکنده سر
۲گفت هارونش که ای بهلول مست
خیز از اینجا چون توان بر پل نشست
۳گفت این با خویشتن گو ای امیر
تا چرا بر پل بماندی جای گیر
۴جملهٔ دنیا پلست و قنطره ست
بر پُلت بنگر که چندین منظره ست
۵گر بسی بر پل کنی ایوان و در
هست آبی زان سوی پل سر بسر
۶گردنت را خانه بر پل چیست غل
کی شود با مکر این بیرون به پل
۷تا توانی زیر پل ساکن مباش
چون شکست آورد پل ایمن مباش
۸از مجره آسمان دارد شکست
زودبگذر تا نگردی پست پست
۹گنبدی بشکسته تو بنشسته زیر
آمدستی گوئیا از جانت سیر
۱۰گنبد بشکسته چون زیر اوفتد
کی جهد کس گر خود او شیر اوفتد
۱۱مرگ از پیش و تو از پس میروی
بهر مرداری چو کرکس میروی
۱۲پاک شو از جیفهٔ دنیا تمام
ورنه چون مردار میمانی بدام
۱۳زانکه هر چیزی که سودای تو است
چون بمردی نقد فردای تو است
۱۴