رفت با بهلول هارونالرشید
سوی گورستان بر خاکی رسید
۱کلهای دیدند خشک آنِ کسی
مرغ در وی خانه بنهاده بسی
۲کرد هارونش ازان کله سؤال
گفت بهلولش که پنهان نیست حال
۳بوده است این مرد سر انداخته
در کبوتر باختن جان باخته
۴مرد چون در دوستی این بمرد
چون بشد با خویشتن هم این ببرد
۵چون نرفتهست این هوس از سر برونش
بیضهٔ مرغ است در کلّه کنونش
۶هم دماغش بر کبوتربازی است
خاک گشته همچنان در بازی است
۷از هوس گر کله خاکستر شود
میندانم تا هنوز از سر شود!
۸هرچه در دنیا خیالت آن بود
تا ابد راه وصالت آن بود
۹کار بر خود از امل کردی دراز
بند کن پیش از اجل از خویش باز
۱۰ورنه در مردن نه آسان باشدت
هر نفس مرگی دگر سان باشدت
۱۱جمله در باز و فرو کن پای راست
گر کفن را هیچ نگذاری رواست
۱۲