بود مردی در سخاوت بی بدل
هرچه بودی خرج کردی بی خلل
۱مینداشت البته یک جو زر نگاه
گفت یک روزیش مردی نیک خواه
۲کای فلان آخر نترسی از هلاک
کان زمان کز تو برآید جان پاک
۳چون نمیداری نگه یک پیرهن
پس فراهم بایدت کردن کفن
۴گفت چون جانم برآید در پسی
وان کفن کدیه کنند از هر کسی
۵گر ز دروازه درآیم نیز من
پس شما بر سر زنیدم آن کفن
۶حرص مینگذاردت پاک ای پسر
تا پلید آئی تو درخاک ای پسر
۷دایماً در خوی ناخوش ماندهٔ
وز صفات بد در آتش ماندهٔ
۸تا صفاتت باتو خواهد بود جمع
تو نخواهی بود بی سوزی چو شمع
۹