حاتم طائی چو از دنیا گسست
یک برادر داشت بر جایش نشست
۱گفت من در جود درخواهم گشاد
چون برادر دست برخواهم گشاد
۲در سخاوت ساحری خواهم نمود
همچو دریا گوهری خواهم نمود
۳مادرش گفتا که این تو کی کنی
لیک بی شک نام حاتم طی کنی
۴زانکه آن وقتی که حاتم بود خرد
لب بیک پستان من آنگاه برد
۵کزدگر پستان بسی یا اندکی
شیر خوردی در بر او کودکی
۶گر نبودی طفل دیگر همبرش
نفرتی بودی زشیر مادرش
۷باز تو آنگه که بودی شیرخوار
هیچ طفلی را نکردی اختیار
۸میل شیر من نبودی یک دمت
تا دگر پستان نبودی محکمت
۹بود یک پستان بدستی آن زمانت
وآن دگر پستان نهاده دردهانت
۱۰این یکی را در دهن میداشتی
و آن دگر یک را بکس نگذاشتی
۱۱آنکه در طفلی کند این محکمی
کی تواند کرد هرگز حاتمی
۱۲گر برادر همچو حاتم شیر خورد
هرکجا مرغیست او انجیر خورد
۱۳کارها با قوت از بنیاد به
دولت و اقبال مادرزاد به
۱۴گر بخوانی شعر من ای پاک دین
شعر من از شعر گفتن پاک بین
۱۵شاعرم مشمر که من راضی نیم
مرد حالم شاعر ماضی نیم
۱۶عیب این شعرست و این اشعار نیست
شعر را در چشم کس مقدار نیست
۱۷تو مخوان شعرش اگر خوانندهٔ
ره بمعنی بر اگر دانندهٔ
۱۸شعرگفتن چون ز راه وزن خاست
وز ردیف و قافیه افتاد راست
۱۹گر بود اندک تفاوت نقل را
کژ نیاید مرد صاحب عقل را
۲۰چون گهرداریست شعر من چو تیغ
یک دمی تحسین مدار از من دریغ
۲۱زیرکی باید که تحسینم کند
از بسی احسنت تمکینم کند
۲۲لیک اگر ابله کند تحسین مرا
آن ندارد مینباید این مرا
۲۳