گفت اندر پیش افلاطون کسی
کان فلانی حمد میگفتت بسی
۱در هنر بستود بسیاری ترا
تا فلک بنهاد مقداری ترا
۲زان سخن بگریست افلاطون بدرد
روی آورد از سر دردی بمرد
۳گفت میگریم که در دل مشکلیست
تا چه کردم کان پسند جاهلیست
۴هرچه باشد مرد نادان را پسند
مرد دانا را بود آن تخته بند
۵می ندانم تا پسند او چه بود
تا ازآن توبه کنم در حال زود
۶یک ستایش کان ز جاهل آیدم
صد عقوبت دان که حاصل آیدم
۷گر مرا اهل دلی تحسین کند
جملهٔ شعرم دل او دین کند
۸گر ستایش گوی من صد کس بود
ذوق یک صاحبدلم می بس بود
۹نی کیم من اهل دین را چند ازین
نفس تا کی داردم دربند ازین
۱۰ای دریغا هرچه گفتم هیچ بود
دیده کور و راه پیچاپیچ بود
۱۱گر دمی بودی سخن پذرفتنم
نیستی پروای چندین گفتنم
۱۲گر بحضرت ره گشادن دارمی
کی دل برهم نهادن دارمی
۱۳