آن عزیزی گفت فردا ذوالجلال
گر کند در دشت حشر از من سؤال
۱کای فرو مانده چه آوردی ز راه
گویم از زندان چه آرند ای اله
۲غرق ادبارم ز زندان آمده
پای و سر گم کرده حیران آمده
۳باد در کف خاک درگاه توم
بنده و زندانی راه توم
۴روی آن دارد که نفروشی مرا
خلعتی از فضل درپوشی مرا
۵زین همه آلودگی پاکم بری
در مسلمانی فرو خاکم بری
۶چون نهان گردد تنم در خاک و خشت
بگذری از هرچ کردم خوب و زشت
۷آفریدن رایگانم چون رواست
رایگانم گر بیامرزی سزاست
۸