بوسعید مهنه با مردان راه
بود روزی در میان خانقاه
۱مستی آمد اشک ریزان بیقرار
تا دران خانقاه آشفتهوار
۲پرده از ناسازگاری بازکرد
گریه و بدمستیی آغازکرد
۳شیخ کو را دید آمد در برش
ایستاد از روی شفقت بر سرش
۴گفت هان ای مست اینجا کم ستیز
از چه میباشی، به من ده دست و خیز
۵مست گفت ای حق تعالی یار تو
نیست شیخا دستگیری کار تو
۶تو سر خود گیر و رفتی مردوار
سر فرورفته مرا با او گذار
۷گر ز هر کس دستگیری آمدی
مور در صدر امیری آمدی
۸دستگیری نیست کار تو، برو
نیستم من در شمار تو برو
۹شیخ در خاک اوفتاد از درد او
سرخ گشت از اشک روی زرد او
۱۰ای همه تو ناگزیر من تو باش
اوفتادم دست گیر من تو باش
۱۱ماندهام در چاه زندان پای بست
در چنین چاهم که گیرد جز تو دست
۱۲هم تن زندانیم آلوده شد
هم دل محنت کشم فرسوده شد
۱۳گرچه بس آلوده در راه آمدم
عفو کن کز حبس وز چاه آمدم
۱۴