چون ز لیلی گشت مجنون بی قرار
روز و شب شد همچو گردون بی قرار
۱خورد روز و خواب شب بدرود کرد
دیده از دریای دل چون رود کرد
۲پای در میدان رسوائی نهاد
داغ دل بر عقل سودائی نهاد
۳گفت یک روزش پدر کای بی خبر
خویش را رسوا بکردی در بدر
۴ماندهٔ در قید رسوائی مقیم
هیچ کس نفروشدت نانی بسیم
۵این سخن مجنون چو بشنود از پدر
گفت چندینی غم و رنج و خطر
۶کاین زمان من میکشم از بهر دوست
دوست داند کاین همه از بهر اوست
۷گفت داند گفت پس این میبسم
تا قیامت هر نفس این میبسم
۸گردلم را زین مصیبت خون کنند
ازدلم این درد چون بیرون کنند
۹