آنکه خاک پای او عیوق بود
خواجهٔ هر دو جهان فاروق بود
۱عارفی در امر معروف آمده
واقفی اما نه موقوف آمده
۲حق تعالی جمله دادش داد بود
لاجرم حق آنچه دادش داد بود
۳عین دلش خلق را عین الحیات
عین نامش حل عقد مشکلات
۴این خطاب آن که حق کردی خطاب
بر زفان روشن ترش از آفتاب
۵چون زفان حق زفان او رواست
دیدهٔ حق نیز آن او رواست
۶چون زفان و دیدهٔ زین سان بود
قصهٔ یاساریه آسان بود
۷گر سخن چون وحی خواهی قول اوست
دیو گشته لال از لاحول اوست
۸سایهٔ ذاتش چنان سر تیز بود
کز نهیبش دیو را پرهیز بود
۹سایه کز بالای او چستی گرفت
با همه دیوان بهم کستی گرفت
۱۰سایهٔ دین آفتاب رای اوست
سایه باری چست بر بالای اوست
۱۱هفده فرض آورده در پیش خدای
در درون هفده من دلقی بجای
۱۲مال و ملکش بود دلق و درهٔ
زان نمیترسید از کس ذرهٔ
۱۳خشت میزد او و قیصر دل دو نیم
دور ازو بر سنگ میزد سر ز بیم
۱۴شب نخفت از بیم او یک شهریار
او همه شب پاسبانی داشت کار
۱۵زو شکسته دل جهانی صف شکن
کرده اوسقایی هر بیوه زن
۱۶گر نکردی عمر بر فرمان گذر
عمر را عمره زدی زود از عمر
۱۷تا بزد بولؤلؤش زخمی چو برق
لؤلؤ خوشاب در خون کرد غرق
۱۸روشنائی از جهان در پرده شد
کان چراغ هشت جنت مرده شد
۱۹نی نمرد او زنده جاوید گشت
گر چراغی بود صد خورشید گشت
۲۰او چراغی بود نور روشنش
از درستی و درشتی روغنش
۲۱