کرد عمرو قیس را مردی سؤال
گفت اگر فردا خدای ذوالجلال
۱سر بدوزخ در دهد ناگه ترا
در چه شغلی ره بود آنگه ترا
۲گفت برگیرم عصا و رکوهٔ
میزنم در گرد دوزخ خطوهٔ
۳زار میگویم که این زندان اوست
وین سزای آنکه اورا داشت دوست
۴دید آن شب حق تعالی را بخواب
کرد عمرو قیس را حالی خطاب
۵گفت هان ای بدگمان خلق آفرین
کی کند با دوستان خود چنین
۶دوستان آید بفردوسم دریغ
کی ز دوزخشان نهم بر حلق تیغ
۷