در حرم بادی مگر میجسته بود
شیخ نصرآباد خوش بنشسته بود
۱جملهٔ استار کعبه در هوا
خوش همی جنبید از باد صبا
۲شیخ را خوش آمد آن از جای جست
درگرفت آن دامن پرده بدست
۳گفت ای رعنا عروس سر فراز
در میان مکه بنشسته بناز
۴جلوه داده چون عروسی خویش را
کرده بیجان عالمی درویش را
۵صد جهان مردم چو حیرانی ز تو
گشته هر زیر مغیلانی ز تو
۶عاشقی را هر نفس بندی کنی
کشته چندین جلوه تا چندی کنی
۷این تفاخر وین تکبر تا بکی
ای میان تو تهی پر تا بکی
۸گر ترا یکبار بیتی گفت یار
گفت یا عبدی مرا هفتاد بار
۹هرکه در سر محبت بنده شد
تا ابد هم محرم و هم زنده شد
۱۰سر او برتافت از پیشان کار
دوستان را در ربود از نور و نار
۱۱تا ز دوزخ فرد و آزاد آمدند
بی بهشت عدن دلشاد آمدند
۱۲