آن یکی دیوانه در برفی نشست
همچو آتش برف میخورد از دو دست
۱آن یکی گفتش چرا این میخوری
چیزی الحق چرب و شیرین میخوری
۲گفت چکنم گرسنه دارم شکم
گفت از برف آن نگردد هیچ کم
۳گفت حق را گو که میگوید بخور
تا شود گرسنگیت آهسته تر
۴هیچ دیوانه نگوید این سخن
میخورم نه سر پدید این را نه بن
۵گفت من سیرت کنم بی نان شگرف
کرد سیرم راست گفت اما زبرف
۶