گفت محمود و ایاز سیمبر
فخر کردند ای عجب با یکدگر
۱گفت محمود از سر رعنایئی
کیست چون من در جهان آرایئی
۲سند و هند و ترک و روم آن منست
هفتصد خسرو بفرمان منست
۳لشگر و پیل مرا اندازه نیست
هیچ سلطان را چنین آوازه نیست
۴در زمان برجست ایاز نیک نام
باز پس میرفت تا هفتاد گام
۵گفت دارم یک سخن با شهریار
هست دستوری شهش گفتا بیار
۶گفت اگر داری جهان پر صف شکن
لیک محمودی نداری همچو من
۷گر ترا هر دوجهان پر کس بود
این چه من دارم مرا می بس بود
۸گر تجلی جمالت آرزوست
پای تا سر دیده شو در پیش دوست
۹تا بدان هر دیده در دارالسلام
تا ابد دیدار بخشندت مدام
۱۰دیدهٔ بیناست جان را زاد راه
از خدای خویش دایم دیده خواه
۱۱