رهبری بودست الحق رهنمای
میهمانی خواست یک روز از خدای
۱گفت در سرش خداوند جهان
کایدت فردا پگه یک میهمان
۲روز دیگر مرد کار آغاز کرد
هرچه باید میهمان را ساز کرد
۳بعد از آن میکرد هر سوئی نگاه
پیش درآمد سگی عاجز ز راه
۴مرد آن سگ را براند از پیش خوار
همچنان میبود دل در انتظار
۵تا مگر آن میهمان ظاهر شود
هدیهٔ حق زودتر حاضر شود
۶کس نگشت البته از راه آشکار
میزوان در خواب شد از اضطرار
۷حق خطابش کرد کای حیران خویش
چون فرستادم سگی را زان خویش
۸تا تو مهمان داریش کردیش دور
تا گرسنه رفت از پیشت نفور
۹مرد چون بیدار شد سرگشته شد
در میان اشک و خون آغشته شد
۱۰میدوید از هر سوئی و میشتافت
عاقبت در گوشهٔ سگ را بیافت
۱۱پیش او رفت و بسی زاریش کرد
عذر خواست و عزم دلداریش کرد
۱۲سگ زفان بگشاد و گفت ای مرد راه
میهمان میخواهی از حق دیده خواه
۱۳اینکه از حق میهمان میبایدت
دیده در خورتر از آن میبایدت
۱۴زانکه گر یک ذره دیدارت دهند
صد هزاران ساله مقدارت دهند
۱۵گر نداری دیده از حق دیده خواه
زانکه نتوانی شدن بی دیده راه
۱۶