عشق لقمان سرخسی زور کرد
سوی صحرا بردش و در شور کرد
۱شد چو طفلی خرد بر چوبی سوار
کرد چوبی نیز در دست استوار
۲گفت خواهم شد بجنگ امروز من
بو که یکباری شوم پیروز من
۳با دلی پر شور میشد همچنان
عاقبت ترکیش بگرفت آن زمان
۴ترک زود آن چوب از دستش بکند
پس بزخم چوب در بستش فکند
۵جامه و رویش همه درخون گرفت
بعد ازآن رفت و ره هامون گرفت
۶عاقبت برخاست لقمان شرمسار
جامه و رویش ز خون چون لاله زار
۷سوی شهر آمد بخون غرقه شده
خلق گرداگرد او حلقه شده
۸سایلی گفتش که جنگت چون برفت
گفت بد یا نیک باری خون برفت
۹گفت تو به آمدی یا او بحرب
گفت هم رویم ببین هم خرقه ضرب
۱۰چون من اندر جنگ بودم مرد مرد
زین چنین گلگونه رویم سرخ کرد
۱۱غرقهٔ خونم همی بنگر مپرس
جامه و رویم ببین دیگر مپرس
۱۲می نیارست او بخود این کار کرد
آمد و ترکیم با خود یار کرد
۱۳